پارلماننیوز: رئیس دولت اصلاحات در پیامی به مناسبت درگذشت استاد حسین صبحدل که آوای دلنواز و روحبخشش تا همیشه به یادگار مانده است، او را هنرمندی وارسته و دلآگاه خواند که اذان او موجب لرزیدن دلهای پاک و متجلی شدن زیباییها در جانهای بیدار است.
به گزارش پایگاه خبری فراکسیون خط امام(ره)مجلس«پارلماننیوز» متن پیام حجت الاسلام و المسلمین سیدمحمد خاتمی که روابط عمومی دفتر او منتشر کرده، بدین شرح است:
بسم الله الرحمن الرحیم
نوای دلنواز اذان، فرمان رهیدن از خاک و روزمرگی و زمینگیر شدن و اذن ورود به وادی بی انتهای قرب حضرت حق است و خوشا به حال آنانکه به چنین والایی برسند.
بانگ روحبخش اذان هنرمند وارسته و دلآگاه و مناجات «استاد صبحدل» که برخاسته از متن جانی واصل و پاک بود، چه دلهای پاکیزهای را که لرزادند (و میلرازند) و چه زیباییها را که در جانهای بیدار متجلی کرد (و میکند)؛ و اینک آن عزیز در جوار رحمت حضرت حق آرمیده است و پاداش نیکی و پاکی خود را از خزانه لطف الهی دریافت کرده است.
این مصیبت را به همه دینداران آزاده و به همه دوستداران و علاقمندان استاد صبحدل رضوان الله علیه و به خصوص خانواده مکرم او از صمیم قلب تسلیت عرض میکنم و از پیشگاه حضرت باری تعالی برای آن فقید سعید، علو درجات و برای بازماندگان معزز صبر و اجر و سلامتی مسئلت دارم.
سیدمحمد خاتمی
14/8/1388
سه شنبه, ۱۲م آبان, ۱۳۸۸
به نقل از کلمه :
جنبش سبزتان مبارک
حیات نو-هادى خسروشاهین:گویى میدان جنگ است، نزاع اموى و علوى راه انداختهاند تا ایرانى را در برابر ایرانى قرار دهند. خود را علوى مىخوانند و دیگران را اموى تا در دور باطل سفید و سیاه، عدهاى از هموطنانشان را دشمن بخوانند. اگر مرحوم شریعتى سالها قبل شیعیان را به صفوى و علوى تقسیم کرد، اما اینها پا را فراتر گذاشتهاند و بخشى از جمعیت شیعه کشور را مخالف سلوک و رفتار ائمه معرفى مىکنند. اگر معلم انقلاب، شیعیان را به دو دسته طرفداران و مخالفان وضع موجود تفکیک کرد تا تفاوت شیعه محافظهکار و انقلابى مشخص شود، لااقل براى آن سندیتى در تاریخ بود. چرا که یکى سیاسى بود و اهل قیام و دیگرى تقیه مىکرد و حتى به مصلحت نقش ولیعهدى عباسیان را برعهده مىگرفت. اما اینها نه منطقشان روشن است و نه حرفشان برهان و نمونه تاریخى دارد. در کجاى تاریخ تشیع و در کدام رفتار و کردار امامان معصوم، پیرو علی(ع) را اموى مىخواندند. حتى جدال و جدل شیعیان چهار امامى و ۱۲ امامى در طول تاریخ چنین نمونهاى به خود ندیده است، حال این منطق خودساخته جاى خود دارد.
وقتى راه مذهب را در برابر ایدئولوژى گشودیم، این اتفاقات نادر هم ظهور خواهند کرد و هم گریبان حقیقت را خواهند گرفت. ایدئولوژى همه را خودى مىخواهد. از هر چه در توانش است، سود مىجوید تا همه را یک رنگ کند، حتى اجازه دهید بگویم بىرنگ. چرا که شهروندان بىرنگ، به آسانى رنگ ایدئولوژى مىگیرند تا آنها که رگ و ریشهاى از قبل داشتهاند. حتى پروژه توابسازى نیز چندان به کار ایدئولوژى نمىآید، چون احتمال بازگشت توبهکننده هست در حالى که وقتى به تودههاى بىرنگ از همان اول بفهمانى که ایدئولوژى تنها راه رستگارى است، آن زمان بازگشتى از مسیر نجات نخواهد بود.
ولى اشتباه نکنید غربستیزان علوى ما، خود غرب گرایند. مگر ایدئولوژى محصول مدرنیته غرب نبود و نتیجه تراوشات فکرى ایدئولوگهاى راست و چپ اروپا نیست.پس غربستیزى آنها هم با ابزار و عینکى که مالکیتش را چشمروشنها دارند، پایهاش چندان محکم نیست.
اگر غربنشینان، ایدئولوژى را ساختند و از آن معجونى براى اداره ملک و مملکت، برخى در سرزمین ما از آن سود مىجویند براى انگزدن، اتهام پراکنى و لجنمال کردن شهروندانشان. حتى نه با آن دسته از شهروندان و اقلیت مذهبى که با شیعیانى که هم مذهب آنهایند.
آنها که ادعا مىکنند پایبند سنت اسلامى و سلوک علوى هستند، چگونه مىتوانند به هم مذهب خود انگ علىستیزى و شیعهکشى بزنند و چه جالب که با وجود این افتراق و جدایى از تاریخ تشیع، جمعیت تازه تاسیسشان- جنبش سبز علوی- رسالت خود را مبارزه با دغلبازان سیاسى معرفى مىکند که قصد مصادره رنگ سبز علوى را کردهاند.
چگونه مىتوان این ادعا را باور کرد، در حالى که خود با مطامع سیاسى و اغراض قدرت، برادران شیعهشان را اموى معرفى مىکنند.
همین گروه در اولین بیانیه خود اشارت به این نکته دارند که طرفداران جنبش سبز اموی- بخوانید طرفداران میرحسین موسوى و ۱۳ میلیون نفرى که مطابق آمار اعلام شده رسمى به آخرین نخستوزیر جمهورى اسلامى رأى دادند- با خارج در ارتباطند، حال آنکه مبناى وجودى خود آنها ایدئولوژى غربى است؛ آن هم از آن دسته ایدئولوژىهایى که در درون مرزهاى ملى به دنبال دشمنسازى و دشمنتراشى است تا حمایت از منافع آحاد مردم کشورش. اگر در ایران شیعه، ۱۳ میلیون نفر اموىاند، پس آنوقت چه نیازى به نیروى انتظامى بود که کارکرد اصلىاش تنبیه و تنبه شهروندان است و نه حذف آنها. اگر مدعیان طرفدارى سبز علوى واقعا باور دارند که حدود حداقل ۱۴ تا ۱۵ میلیون نفر اموى در ایران زندگى مىکنند، بهتر است بساط نیروى انتظامى جمع شود و کار به نظامیان سپرده شود.
شاید از نظر آقایان تفاوتى میان این جمعیت میلیونى با بعثىها در جنگ ۸ ساله نیست.
نکته حیرتآور دیگرى هم هست و آن انگ و اتهام اموى بودن به رهبر طرفداران جنبش سبز است. سبز علوى طرفداران جنبش سبز را متهم کرده که در تعارض با سلوک على و ائمه معصومینند، ولى از قضا میرحسین موسوى خود از آلپیغمبر است. از این هم بگذریم بنیانگذار انقلاب اسلامی، دولتش را در دهه ۶۰، دولت خدمتگذار مىنامد و خود او را هم مورد ستایش قرار مىدهد، اما به هر حال با عینک ایدئولوژى همه این اتفاقات محتمل است، حتى اگر شیعه راه على را اموى کنند و نخبه منسوب به انقلاب و امام را پیادهنظام آمریکا و اسرائیل.
ظاهرا آخرالزمان است. آن هم در عصر ایدئولوژىهایى که همه چیز را وارونه مىکند. نشان سبز و صلح امامان معصوم را به نشان جنگ، ضرب و زور تبدیل مىکنند و به دیگران اتهامات ناروا مىزنند. مگر امام معصوم نفرمود که نسبت دادن دروغ به مومن، فرد را از دایره دوستان الله خارج مىکند. حال چگونه مىتوان اموى خواندن میرحسین موسوى و طرفدارانش را مصداق سبز علوى دانست و طریقت تشیع.
اى کاش عصر ایدئولوژىهاى خشن از کشور ما رخت بربندد و بازگشت به سنت نبوى و سلوک علوى احیا شود. اما با این همه تفکیک و تبعیض، اندک تجانسى هم مىتوان دید و آن ورود مخالفان جنبش سبز به صف طرفداران رنگ سبز است. اگرچه این تجانس ظاهرى است و صورى و نه کیفى و عینى ولى با این وجود چنین رنگپذیرى و تاثیرپذیرى را به مخالفان خود تبریک مىگوییم. جنبش سبزتان مبارک.
متن کامل بیانیه شماره 14 میرحسین موسوی به نقل از سایت کلمه چنین است:
در تاریخ معاصر ما سیزدهم آبان یادآور سه حادثه است. در نخستین از این رویدادها امام خمینی از ایران تبعید شد و نهضت در فترتی سیزده ساله فرورفت. رژیم شاه پس از به دست آوردن چنین نتیجهای باید خود را شماتت کرده باشد که چرا این راه حل ساده را پیش از آن به کار نبست. یک قیام بود و یک امام که وقتی از صحنه دور شد دیگر چیزی از شور تحولخواهی باقی نماند. آیا به راستی امام خمینی در حرکتی که آغاز کرد تنها بود؟ هرگز چنین نبود، زیرا هرگز چنین نیست که یک فرد بتواند به تنهایی در صحنه جامعه تحولات نمایان ایجاد کند. پیروان او بسیار بودند، اما آنان شبیه به یارانی نبودند که سالها بعد پیرامونش را گرفتند، آن زمانی که گفت «رهبر ما آن طفل سیزده ساله است …»
دومین سیزدهم آبان روز رهبران سیزده ساله است؛ دانشآموزانی که برای تظاهرات در محوطه دانشگاه تهران گرد آمده بودند و مورد یکی از سبعانهترین کشتارها قرار گرفتند. تجربه رژیم از حوادث دهه چهل بود که موجب چنین حرکات خونینی شد. تصور بر آن بود که اگر با همان قاطعیت گذشته عمل کنند از نو به همان نتایج خیرهکننده دست مییابند، حال آن که زمینه اجتماعی کاملا تغییر کرده بود؛ زمین تغییر کرده بود و زمان تغییر کرده بود و مهمتر از آن جان انسانها تغییر کرده بود. دیگر حکومت شاهنشاهی با یک امام تنها روبرو نبود. این بار کسانی گرد او جمع شده بودند که شاید به اندازه پدرانشان او را نمیشناختند یا سخنانش را نشنیده بودند، اما به اندازه امام خود شور در سینه داشتند؛ آنها همچون پدرانشان برای به راه افتادن لازم نبود که پیدرپی شماتت شوند.
درباره سومین سیزده آبان بسیار گفته شده است، تا جایی که بعید است کمترین اطلاعی از آن ماجرا ناگفته مانده باشد؛ از جمله آن که در این رویداد امام از دانشجویان مسلمان پیروی کرد. ظاهرا این دانشجویان بودند که خود را پیرو خط امام میخواندند، اما در واقع این امام بود که حرکت آنان را دنبال نمود. قطعا هیچیک از رهبران و فرماندهان انقلاب در شکل دادن به آنچه در این روز اتفاق افتاد نقشی نداشت. حتی خود دانشجویان تصور میکردند بعد از چند روز حادثه تمام میشود و به خانههایشان باز میگردند. ولی امام این رویداد را پیگیری کرد و آن را انقلابی بزرگتر از انقلاب اول نامید. تنها امامی که درد یک سکوت سیزده ساله را چشیده باشد میداند که جامعهای شکلیافته از چوبهای فرمانبر و خشک از خود جوششی ندارد و حیات پاکیزهای ندارد. او مردم را رهبر میپسندید، زیرا میدانست که گذر از یک گردنه تاریخ برای سعادت هیچ ملتی کافی نیست. آنان باید از چنان خودانگیختگی و بصیرتی برخوردار شوند که در هر عصری و نسلی بتوانند راه را از بیراهه بشناسند و بپیمایند. مردم ما امروز رهبرانند و این همان آرزوی بزرگی است که امام برای آنان داشت. او ما را دعوت کرد به سوی آن چیزی که ما را زنده میکرد.
آنک سیزدهم آبان، این سبزترین روز سال دوباره از راه میرسد. آیا امروز قابلتصور است که حرکت مردم بر اثر بازداشته شدن همراهی از همراهی خاموش شود؟ اگر اینگونه باشد دستاوردهای چهل و پنج سال تاریخ معاصر خود را از دست دادهایم، و اگر چنین نباشد این نشانهای از ریشههای انقلابی ماست. ما به اتکای این ریشههاست که سبز شدهایم، ریشههایی که اگر از آنها دور شویم به همان چیزی تنزل خواهیم کرد که مخالفان مردم آرزو میکنند. به این خاطر است که جا دارد با هر تلاش افراطی در این جهت برخوردی احتیاطآمیز داشته باشیم.
حرکت ما از واگذار کردن اسلام به جبهه خرافهپرستان و سپردن انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان، از ناچیز شمردن میراث و میوه مبارزات یکصدساله مردم ایران و جایگزین کردن آن با تصوراتی گنگ، و از جدایی و بیگانگی نسبت به ریشههای تاریخیاش نفع نمیبرد، و اگر برخی دولتهای بیگانه بر ترویج چنین تمایلاتی اصرار دارند شاید در این کار سودی ملاحظه میکنند. آنها اگر لازم باشد با وجدانی آرام بر سر جنبش امروز ایرانیان پشت میز معامله مینشینند و به همان مقدار آزادی و توسعه سیاسی که در کشورهای همسایه وجود دارد برای ملت ما قناعت میکنند و در این قناعت قابل سرزنش نیستند. این ما هستیم که اگر مصالح خود را به درستی تشخیص ندهیم باید ملامت شویم.
این روزها هر نگاهی که به نگاهی میافتد از پیروزی میپرسد. کی به آن میرسیم؟ چه چیز ما را به آن میرساند؟ کدام قدم و اقدام آن را به پیش میاندازد؟ و چه چیز آن را کمال میبخشد؟ تمامی وجود ما دعا و سوال است و وعده خداوند که فرمود هر آنچه مسئلت کنیم مقداری از آن را اجابت خواهد کرد. و آتاکم من کل ما سالتموه. (و از هرآنچه از او خواستید به شما داد). همین که خواستهای در جامعه متولد میشود دیگر هیچ کس قادر نیست از برآورده شدن آن ممانعت کند و دولتها تنها میتوانند بر مقادیری چون زمان و میزان و شکل تحقق آن تاثیر بگذارند.
آیا ما هم میتوانیم بر این مقادیر اثر داشته باشیم؟ آری. المعروف بقدر المعرفه؛ انسانها به قدری که بصیرت و آگاهی از خود به نمایش میگذارند در خور نیکوییها قرار میگیرند. کما این که در این چند ماه مردم ما بیش از آن که از رنجهای خود گنج به دست آورده باشند از برکات خردمندی خود بهرهمند شدهاند.
راه سبز ما یک مسیر عقلانی است و این یک بشارت است، زیرا نشان میدهد که ما تا انتها بر سر خواستههای خود مستحکم خواهیم ایستاد. اگر دچار تندروی و رفتارهای افراطی بودیم شک نکنید که با دستانی خالی از نیمۀ راه باز میگشتیم، زیرا افراط راه را برای تفریط باز میکند. اگر برای قبول این حقیقت به مثال نیاز دارید به سیاست خارجی دولتمردان بنگرید. همان وقتی که آنان مناسبات بینالمللی کشور را به اغراض تبلیغاتی آلوده کردند و از خردورزی و متانت کناره گرفتند میشد حدس زد که به زودی مصالح بلندمدت مردم را به هیچ معامله خواهندکرد. شانزده سال پیش از این تهیه سوخت برای تاسیسات هستهای تهران امری بود که نه مسئولان و نه رسانهها انجام آن را یک خبر مهم تلقی نمیکردند. امروز قسمت اعظم محصول فعالیتهای هستهای کشور ،که این همه جاروجنجال به خود دیده و چندین تحریم برای ملت به همراه آورده است، گویا باید برای تامین همین نیاز ساده تحویل کشورهای دیگر شود، شاید بعدها لطف کنند و اندکی سوخت در اختیار ما بگذارند. آیا این یک پیروزی است؟ یا یک تقلب آشکار، که چنین تسلیمی فتحالمبین نامیده شود؟
دولتمردان نه مشکلات جهان را حل کردند و نه بر حقوق تردیدناپذیر ملت خود تاکید نمودند، که با گشادهدستی از این حقوق عقب نشستند. آنها نشان دادند که حتی در تسلیم شدن و کرنش کردن افراطگرند. حتی اگر با تلاش دلسوزان از واگذاری دستاوردهای کشور در زمینه انرژی صلحآمیز هستهای جلوگیری شود از عواقب افراط و تفریطهای دولتمردان ایمن نشدهایم، زیرا رفتارهای آنان زمینه را برای اجماع بین المللی جهت اعمال تحریمها و فشارهای بیشتر به ملت ما فراهم کرده است.
چیزی که ما میتوانیم از این ماجرا بیاموزیم آن است که خود دچار افراط نشویم. دیر یا زود – بلکه به امید خدا بسیار زود – مخالفان مردم صحنه را ترک میکنند. آیا آن روز باید کشوری تخریب شده برای ملت باقی بماند؟ آن چیزی که امروز باید نگران آن باشیم مصالح کشور است، زیرا کشور جز صاحبان اصلیاش کسی را ندارد که در این باره ابراز نگرانی کند. ساختن فردا را باید از امروز آغاز کنیم. باید برای فردا چنان مهیا باشیم که اگر همین فردا از راه رسید یکه نخوریم. باید هریک از ما مردم نه فقط نقش پیشوایی که مسئولیت آن را نیز بر عهده خود احساس کنیم.
تاکید بر اجرای بدون تنازل قانون اساسی یک راهبرد کلیدی برای ساختن فرداست. با چنین راهبردی ما در تاریکی قدم نمیگذاریم و میراثهای به جا مانده از مبارزات نسلهای پیشین را به هیچ تقلیل نمیدهیم. و هر آنچه از آرمانها و خواستههایمان که جا بماند با زندگیهای خود آن را به دست میآوریم، زیرا ساختار ظاهری هرگز تمام آن چیزی، بلکه قسمت اصلی آن چیزی نیست که در جامعه واقعیت دارد. بخش اصلی این واقعیت زندگیهای ماست. دستگاه ظاهری میتواند فرزندان انقلاب را همچون تبهکاران دستگیر کند و لباسهای تحقیرآمیز بر قامتشان بپوشاند و مردم میتوانند با نگاهشان از آنان قهرمان بسازند و به آنان افتخار کنند. در این رودررویی کدامیک برندهاند؟ دستگاه ظاهری میتواند آنان را در دادگاههای نمایشی محکوم کند و نگاه مردم میتواند آنان را در پیشگاه وجدان خویش حاکم بداند. به راستی کدامیک از این دو در واقعیت جامعه حکومت میکنند؟ دستگاه ظاهری با برخوردهای توهینآمیز خود خانوادههای آنان را سرافکنده و خوارشده میخواهد و نگاههای مردم آنان را در عین تلخکامیهایی که میچشند سربلند میبیند. کدامیک از این دو نگاه بر احساس این خانوادهها چیره است؟ دقت کنید که تنها در نگاه مردم این همه قدرت وجود دارد و تا اینجای کار هنوز حرفی از دیگر تواناییهای آنان نگفتهایم. دستگاه ظاهری میتواند برای این خانوادهها تنهایی و عسرت تدارک ببیند و مردم میتوانند آنان را در آغوش بگیرد؟ به راستی کدامیک از این دو بر کار خود غالبند؟ دستگاه ظاهری میتواند دانشجویان غریب را به جرم ابراز عقیده از خوابگاه محروم کند و معیشت آنان را در تنگنا قرار دهد و شبکههای اجتماعی میتوانند با حمایتهای خود از آنان پشتیبانی کنند. تاثیر اقدام کدامیک از آنها بیشتر است؟ به راستی کدامیک از آنها قدرتمندتر است؟ بلکه اساسا تقابلی میان این دو وجود ندارد؛ یکی هست و دیگری نیست، زیرا این زندگیهای ماست که به هر امری در نظم ظاهری جامعه معنا میبخشد. ما در چند ماه گذشته نه با شکستن این نظم، که با تغییر معنا دادن به آن از راه زندگیهایمان صحنه جامعه را تغییر دادیم. ما چه نیازی به شکستن این نظم داریم در حالی که در هر شرایطی این ما هستیم که با زندگیهای خود به آن جهت میدهیم.
بعد از این نیز راه ما این است. در شرایطی که اصول متعدد قانون اساسی بتوانند بیمحابا معطل بمانند حقیقت آن است که فرقی میان قانون خوب و بد وجود ندارد. ساختار سیاسی کشور اگر بهترین نظم ممکن باشد به چه کار میآید اگر زندگیهای ما به آن اعتبار نبخشد، یعنی معنی برایش تدارک نبیند، آن را تنفیذ نکند و اجرای بدون تنازل آن را مطالبه ننماید؟ به همین ترتیب اگر این ساختار واجد اشتباهات و عقب افتادگیهای واضح بود ما تنها در صورتی میتوانستیم آن را اصلاح کنیم که نخست معنای آن را اصلاح میکردیم و این کار را با زندگیهای خود انجام میدادیم.
البته بسیارند ملتهایی که این توانایی خود را به جا نمیآورند و ترجیح میدهند قدرت را به قدرتمندان وابگذارند. آنها در جامعه خود پیشوا نیستند، ولی مردم ما هستند.
سیزدهم آبان میعادی است تا از نو به یاد آوریم که در میان ما مردم رهبرانند. این روز عزیز را به ملت ایران تبریک میگویم و برای گروهی از آفرینندگان این مناسبت که اینک در بندند و دیگر اسیران نهضت سبز از خداوند آزادی، شکیبایی و پاداشی متناسب با نیتهای بلندشان آرزو میکنم.
میر حسین موسوی
متن کامل مصاحبه به نقل از کلمه به شرح زیر است:
توضیح درباره طرح وحدت ملی
این اصطلاح به اشکال گوناگونی مطرح می شود که خوب است این موضوعات از همدیگر تفکیک شود. من در دیداری که بانمایندگان فراکسیون اقلیت مجلس داشتم، بحث وحدت ملی را مطرح کردم که در آنجا قصد من از این اصطلاح بیشتر اشاره به یک حس و اراده جمعی بود که در طول انتخابات تشکیل شد که براساس پیوند با میراث تمدنی و منافع ملی خودمان در جهت سعادت و پیشرفت کشور بود و منظری که برای آینده گشوده می شد اهمیت پیدا می کرد و همه شاهد بودیم که علاقه ای در این باره در کشور ایجاد شده بود.
گمان می کنم حتی با توجه به مسایل بعد از انتخابات این سرمایه همچنان باید حفظ شود و سعی شود که تقویت شود ، وحدت ملی از این لحاظ فوق العاده برای ما مهم است و همه باید روی آن تکیه کنیم. در این جا منظور از وحدت ، وحدت بین همه اقشار است روشنفکران و مردم ، دانشجویان با مردم و قومیت ها مختلف با هم و فرهنگ های مختلف باهم است.
در استانه انتخابات زنجیره سبزی که میدان تجریش را به میدان راه آهن جوش داد یکی از بهترین مظاهر وحدت بود که همه اقشار مردم در آن شرکت کردند و این مساله در سراسر کشور ما موج پیدا کرد و بر اساس چنین تصوری ایده راه سبز امید شکل گرفت .
منتهی غیر از این موضوع مساله وحدت ملی در معانی دیگری هم بکار گرفته شد که بعد از مشکلات و مسایلی که در کشور پیش آمد که همگی بخوبی به آن وقوف داریم یک عده ای با انگیزه های گوناگون و گاه با انگیزه های خیر به دنبال این بودند که آیا می شود در گفت و گوهای افراد سیاسی می شود دامنه تنش ها را کم کردیا نه؟در این باره یک طرحی آقای هاشمی رفسنجانی داشتند یک موقعی هم بحث این شد که آیت الله مهدوی کنی در این باره نظریاتی دارند، کلن افراد گوناگونی در این باره اظهار نظر کردند. آن چه در این جا مهم است این که بنده تا بحال در این رابطه اظهار نظری نکرده ام با توجه به این معنا.
منتهی با توجه به شایعاتی که از بحث هایی که در این باره مطرح است من یک خاطره ای از حضرت امام دارم که نقل می کنم ، نکته ای در آن هست که بنده بر اساس آن عمل می کنم. برسر مساله مک فارلین که بحرانی ایجاد کرد و مردم هنوز نمی دانستند که مک فارلین به ایران آمده یا چه اتفاقی افتاده ، این که آیا ایشان محرمانه به ایران آمده و برگشته . این موضوع اولین بار در یک روزنامه سوریه ای مطرح شد و در اینجا در بحثی که در میان سران سه قوه شکل گرفت گفته شد که این مساله به داخل کشور هم کشیده خواهد شد و با توجه به حسی که به مساله رابطه با آمریکا و گفت و گو با آمریکا وجود داشت طبیعی است که بحرانی را در داخل کشور ایجاد کند، روسای سه قوه که بنده هم در خدمتشان بودم به اتفاق رفتیم خدمت حضرت امام (ره) و با ایشان صبحتی داشتیم. وقتی این مساله برای ایشان توضیح داده شد که چگونه ، چطور و به چه دلیلی اصلن این فرد با چه گروهی آمدند و رفتند و نتیجه چه بود و گفته شد که این مساله در یک روزنامه لبنانی یا سوریه ای مطرح شده و به ایران هم خواهد کشید، ایشان فرمودند که بروید و به مردم این مساله را بگویید، مردم باید در جریان باشند و یک مقداری هم بحث کردند در این رابطه . وقتی که می خواستیم بلند شویم ایشان یک جمله فرمودند که همیشه به عنوان یک جمله ی طلایی و مهم در ذهن بنده مانده است. ایشان فرمودند؛ هیچ موقع کاری نکنید که نتوانید به مردم توضیح بدهید. که بنده این مساله در ذهنم باقی مانده است.
برای همین اگر گفت و گویی باشد، صحبتی باشد، بحث و موضوعی باشد طبیعتا به عنوان یک همراه این جریان عظیم با مردم آن را درمیان خواهم گذاشت و چیزی نخواهد بود که نتوانم از آن دفاع کنم.
طبیعی است که در این رابطه با توجه به ضعفی که رسانه های ما دارند و برعلیه راه سبز امید فعالیت می کنند و ما رسانه رسمی نداریم و تمام رسانه های ما محدود شده است ، خبرهایی که در این رابطه یا مسایلی شبیه به این منتشر می شود خوب است که مردم به این که خود این رسانه ها متعلق به چه جناحی هستند و با چه قصدی این اخبار را منتشر می کنند، انشالله توجه خواهند کرد. این می تواند به همه ما کمک کند که در یک فضای اندیشمندانه و پر از ارزش های مورد اعتقاد خودمان حرکت کنیم.
توضیح درباره این که آیا دیداریا تماسی در این باره با وی صورت گرفته است یا خیر؟
نه چنین صحبتی نشده است، البته من در جریان پیشنهادی که آقای هاشمی رفسنجانی در نماز جمعه مطرح کردند و بعد پیشنهاداتی که تعدادی از اعضای مجمع تشخیص مصلحت نظام به ایشان کردند، هستم و همچنین از طریق رسانه ها در جریان صحبت هایی هستم که انتساب داده می شود که آقای حضرت آیت الله مهدوی کنی و دیگران مطرح کرده اند. و گاهی هم دیده ام که دیگران و افرادی با نیت های خیر چنین مساله ای را مطرح می کنند، ولی تماس مستقیمی در این رابطه با بنده گرفته نشده و نه نامه نگاری صورت گرفته و نه مذاکره رسمی در این رابطه گرفته است. کلن در این رابطه کاری انجام نشده است.
درباره بیانیه شماره ۱۳ و اینکه چگونه باید راه سبز امید را زندگی کنیم
ملت ما یک حرکت بزرگی را شروع کرده و ماهم همراهش هستیم که انشاالله در گرو همین جهتی باشم که مردم در آن حرکت می کنند. اگر دقت شود اوایل این اتفاقاتی که در کشور افتاد بحث بود که چگونه باید حرکت کنیم و جواب ما چه باید باشد که از دستاوردهای بزرگ انتخابات و انقلاب اسلامی بتوانیم بهره مند باشیم و آنها را ادامه بدهیم. در این باره بحث حزب و جبهه و گروه های مختلف شد که مبارزات سیاسی تعریف شده در کشور یا در جهان مطرح بوده است ، ما فکر کردیم که آن نمی تواند مقصود و اهداف ما را برآورده کند و با تجربیات خود انتخابات خیلی همخوانی ندارد البته آن تجربیاتی که باهمدیگر داشتیم.
در این انتخابات ما دیدیم که خانواده ها ، گروه های سیاسی ، مذهبی ، هنری، فرهنگی و کلن هر کس در هرجایی که هست به شیوه خودش و بنا بر توانایی خودش کمک رساند و در این رابطه وارد این حرکت شد، در حقیقت دنباله هم بحثی است که داشتیم و مطرح شد که هر شهروند یک ستاد چنین کاری بصورت شبکه ای در کشور صورت گرفت.قدرت این حرکت هم از همین مساله نشات می گرفت نه از یک حرکت حزبی ، البته به این معنی نیست که احزاب موثر نبودند یا موثر نخواهند بود، نه آنها جایگاه خودشان را دارند و فوق العاده جایگاهشان ضروری است و ضرورت دارد که آنها هم همچنان فعالیت های خودشان را داشته باشند. ولی برای ادامه این راه و رسیدن به اهداف و آرمانها که تحت عنوان “ایران پیشرفته” مطرح شده است در جهت برآورده کردن خواسته های مردم و در حقیقت استیفای حقوق مردم ، ما فکر کردیم که مساله خیلی با بازتابی گسترده تر با توجه به تجربه انتخابات می خواهد پی گرفته شود، که همانطور هم شد و همین طور هم اعلام شد. در چنین نگاهی مهم نیست که هر کس چه قدر کمک می کند ، به چه شیوه ای کمک می کند، اصل این است که یک اراده و نیت همگانی در سطح کشور ایجاد شده و بشود ، حتی در یک خانواده و حتی یک فرد بتواند به تنهایی تا برسد به احزاب و گروه ها و تشکل هایی که سابقه دارند هر کس در چارچوب فعالیت های خود که در حال انجام است و با آن زندگی می کند بتواند به این حرکت عظیم کمک برساند. بنده همیشه اعتقاد داشتم یک آدم روشن دلی ، پیرزنی یا پیرمردی فردی که اصلن به هیچ نوعی نمی تواند در این فعالیت ها شرکت داشته باشد در گوشه خانه اش یک دعایی می کند ما این را به عنوان یک فعالیت در داخل این شبکه قلمداد کنیم تا برسد به فعالیت هایی که سازمان یافته و منظمی که هست.
امروز ما شاهد این هستیم که بصورت غیر عادی و استثنایی خلاقیت های هنری در میان گروه ها و دسته های هنری صورت می گیرد، این ها هیچ کدام تابع یک حرکت حزبی نیست ولی متعلق به یک شبکه گسترده اجتماعی است، ما تعداد کلیپ ها و سرودهایی که داریم در این مدت ساخته شده و تعداد طرح ها یی که در این مدت نقاشی شده ، کاریکاتورهایی که داریم در این مدت کشیده شده اصلن با هیچ دوره تاریخی کشورمان قابل قیاس نیست و در حقیقت آنها هستند که محتوای گفت و گو و حرکت این موج و این راه عظیم را هدایت می کنند و پیش می برند. این کار در داخل یک حزب صورت نگرفته است گاهی سه یا دو هنرمند باهم و یا در دسته های بزرگتر و کوچکتر در گوشه و کنار کشور و حتی در خارج از کشور به این راه کمک رسانده اند. همچنین گروه های مذهبی هستند ، هیات های مختلف ، هیات های خیریه و دسته های سیاسی و غیره .
درحقیقت در اینجا مبارزه تبدیل به یک زندگی شده است، زندگی که ادامه دارد و هیچگاه توقف پذیر نیست، این طور نیست که بشود آن را در یک نقطه ای متوقف کرد. به همین دلیل این حرکت یک حرکت آسیب ناپذیر هم هست و در یک فضای گفت و گوی همگانی هم این حرکت ها تسریع می شود مسیرش و پیش می رود. از این لحاظ رسانه ها اهمیت فوق العاده ای دارند و زحمتی که کسانی در رسانه های ما می کشند قابل تقدیر است و بنده همین جا بازهم توصیه می کنم با توجه به این که ما هیچ وسیله ای را در اختیار نداریم به این ابزار و وسیله بیشتر توجه شود و از امکاناتش بیشتر استفاده شود، این معجزه ای است که ما در طول انتخابات و بعد از انتخابات دیده ایم که باید با توجه به موقعیتی که داریم از این وسیله استفاده کنیم.
طبیعتا فضای زندگی های فردی و اجتماعی را از طریق رسانه ها به هم پیوند می دهیم و یک حرکت عظیم و گسترده و قابل دوامی را ایجاد می کنیم.
یکی از دلایل تداوم همین حرکت به نظر بنده همین قضیه است که متعلق به یک گروه اندک یا حزب و یا جریان مبارزه با تمام ابعاد و جزییات نیست بلکه یک جریانی است آمیخته با آرمان ها و آمال و شیوه زندگی خود مردم.
ما می خواهیم از تفسیر این که آیه ای که “خانه های خود را قبله قرار دهید ” الهام گرفته و این طور باشد که مردم در رجوع به شبکه وسیع اجتماعی و این تشکل های ریز و درشت خودشان که هر کدام ما در آنها چندین سهم و شرکت داریم در حقیقت این حرکت شکل و ادامه پیدا کند.
راه حل بحران چگونه بدست می آید؟
تا هنگامی که مساله بحران و مشکل در کشور قبول نشود، تا هنگامی که مردم کثیر و اکثریت مردم اغتشاشگر نامیده بشوند ، تا موقعی که مردم به حساب نیایند، تا موقعی که حق مردم قبول نشود برای تعیین سرنوشت خودشان، راه حل جامعی برای رفع مشکل پیدا نخواهد شد.
برای همین وحدت ملی در معنای دومی که بنده ذکر کردم که فعالیت ها و دسته ها و گروه ها می کنند در این رابطه که برخی با نیت خیر است فکر می کنم که این مساله ضرورت دارد که در هر حرکتی به مردم احترام گذاشته بشود ، اکثریت مردم رانده نشوند ، مردم همه با هم اند حتی آنهایی که عقاید دیگری دارند، این تفکیک و تجزیه را ما می کنیم و متاسفانه مردم را از همدیگر جدا می کنیم . اصل این است که به مردم احترام گذاشته شود ، عقایدشان را قبول شود و این اصل که همه ما باید به قانون اساسی برگردیم و این که باید به حاکمیت مردم بر سرنوشت خودشان باید برگردیم ، آن موقع راه حل خیلی راحت پیدا می شود برای این مشکل.
بخش پایانی مقاله ی دکتر سید علیرضا حسینی بهشتی به نقل از کلمه :

نتیجه آنکه به نظر می رسد گزینش و قرائت ارایه شده توسط آن استاد گرامی با آنچه در خطبه امام علی (ع) آمده از نظر سیاق، محتوا و زمینه بحث ناسازگار باشد. اما مهم تر از این ناسازگاری، توجه به یک مسئله مهم است یعنی تفاوت میان دو گفتمان در باب ولایت و حکومت از دیدگاه اسلام.
به منظور تبیین تمایزات آشکار این دو گفتمان به دیدگاه شهید آیت الله دکتر بهشتی درباره این موضوع می پردازیم. اما پیش از ورود به اصل بحث، لازم است مقدمتا به چند نکته توجه شود.
اوّل اینکه شهید بهشتی به عنوان یک اندیشمند دو ویژگی بارز دارد. یکی از این ویژگی ها این است که درک صحیحی از پیوند میان عمل و نظر نزد وی مشهود است. اهمیت این ویژگی در این نکته مهم نهفته که در آسیبشناسی حرکتهای اصلاحی که در چند سال اخیر در ایران شکل گرفته، میتوان از علل عدم موفقیت نهضت های اصلاحگرانه، به فقدان درک صحیح از نوع رابطه عمل و نظر اشاره کرد. اینکه بفهمیم عمل و نظر پیوندهای پیچیده ای با هم دارند، میتواند راهگشای بسیاری بنبستهای مسدود فکری و عملی باشد. در اندیشه شهید بهشتی و سیره عملی او و نوع فعالیتهای او و در آثار باقیمانده از وی به خوبی این درک صحیح از این پیوند آشکار است. برای پیگیری دقیقتر موضوع، خوانندگان گرامی را مراجعه به برخی از آثار وی از جمله کتاب ربا، بانکداری و قوانین مالی اسلام، کتاب بهداشت و تنظیم خانواده، کتاب اتحادیه انجمنهای اسلامی اروپا، کتاب نقش آزادی در تربیت کودکان و کتاب سهگونه اسلام توصیه می نمایم.
ویژگی دوم اینکه در مواجهه با اندیشه شهید بهشتی در می یابیم که با مجموعهای منسجم سروکار داریم که اجزای آن با هم ربطی منطقی دارند. برخلاف اکثر اندیشمندان مسلمان معاصر، شهید بهشتی به طرح مباحث پراکندهای که نتوان آنها را کنار هم قرار داد اقدام نمیکند. برای نمونه می توان به کتاب شناخت اسلام (به همراه آقایان باهنر و گلزاده غفوری) که سال گذشته با تجدیدنظرهایی تجدید چاپ شد مراجعه کرد.
ادامه مطلب
به روایت از شارح :
من کوچک بودم و يک دايي
داشتم که بزرگ بود . قدش بلند بود . خودش مي گفت مثل مناره مسجد . دايي جون يک
خصوصيتي که داشت اين بود که ما را داخل آدم حساب مي
کرد ؛ ما بچه بوديم ، يک مشت بچه که توي حياط شلوغي در قم ، گرگم به هوا
بازي مي کرديم اما او احتراممان مي کرد . به حرفمان گوش مي داد و با ما حرف مي زد .
حرف حسابي مي زد . به من مي گفت :«اين بچه ها را مي بيني ؟ همه از يک فاميلاند اما
با هم فرق دارند چونن پدرانشان با هم فرق دارند چون در محيطهاي مختلف بزرگ شده اند
. آدم ها با هم فرق دارند . به خاطر محيط ، نسل و تربيت مختلف با هم فرق دارند» .
دايي جون به ما رسيدگي مي کرد ؛ يعني دقت مي کرد که مساله تک تک ما چيست . علاقه ما چيست . آن موقع شرايط اين طور بود که دخترها يا در خانه درس مي خواندند يا مکتب مي رفتند . يکي از دوستان پدرم وقتي ديده بود من دارم امتحان مي دهم که تصديق دبستان بگيرم تا بروم دبيرستان ، با پدرم دعوا کرده بود که دخترهاي ما نبايد بروند دبيرستان . آن موقع دايي جون لبنان بود . من برايش نامه مي نوشتم و درددل مي کردم . اين را هم تعريف کردم . يک سفر که آمده بود ايران با پدرم حرف زد . گفت :«الان دوره اي نيست که آدم دختر را نفرستد درس بخواند . جريان زندگي مثل يک نهر آب است . بايد به بچهات شنا ياد بدهي ، کنار بايستي و مراقب باشي غرق نشود» .
دايي جون مي گفت :«آدم ها را زود دسته بندي نکنيد و کنار نگذاريد . فلاني چون اين طوري لباس مي پوشد ، پس اين طوري فکر مي کند چون اين طوري فکر مي کند ، پس حتماً فلان جور است» . مي گفت :«خوب است آدم خودش باشد ، خودش را حفظ کند ولي بقيه را هم ببيند و بشنود». وقتي بعدها براي درس خواندن رفته بودم آلمان ، يک همشاگردي نپالي داشتم . دايي جون مي گفت :«ارتباطت را با اين قطع نکن . دنيا را مي تواني با آدم هايش بشناسي».
من جوان بودم و يک دايي داشتم که ديگر جوان نبود ، اما هنوز خوب لباس مي پوشيد . عطر مي زد . به من مي گفت خوب لباس بپوش . حجاب داشته باش ولي خوب بپوش . حتي يک مدل لباس برايم انتخاب کرده بود و آورده بود . گفت :«اين به نظرم براي تو خوب باشد». يک لباسي همان جور که او پيشنهاد کرده بود براي خودم دوختم که خوب بود . دايي به تک تک ما دقيق مي شد . ما را داخل آدم حساب مي کرد . ما را که يک مشت بچه بوديم و توي حياط خانه شلوغي در قم گرگم به هوا بازي مي کرديم .
همشهري
جوان شماره 181 صفحه 49_ نوشته شده توسط فاطمه صدرعاملي
یادداشتی از دکتر علیرضا بهشتی در روزنامه اعتماد :
|
ولايت پذيري در عصر غيبت
معصوم |
![]() عليرضا بهشتي اين نوشتار گفتار يکي از استادان برجسته حوزه علميه را در اينکه تبعيت از رئيس جمهور به منزله تبعيت از خداوند است، با دقت بيشتري مورد بررسي قرار مي دهد که ابتدا استناد ايشان به کلام امام علي(ع) مورد توجه قرار مي گيرد. لذا لازم است آنچه در بيانات شان آمده را مرور کنيم؛ آن جمله يي که در ميان همه اين خطبه انتخاب کردم، براي توجه دادن به نکته يي است که براي بسياري از ما مورد غفلت واقع مي شود. حضرت در ابتداي خطبه اشاره مي کنند که اصولاً حق از کجا پيدا مي شود و به مطلبي اشاره مي کنند که در هيچ يک از مکاتب فلسفه و حقوق درست تبيين نشده. ايشان مي فرمايند حق از جايي پيدا مي شود که کسي مالک چيزي باشد، اختيارش را داشته باشد. همه هستي مملوک خداست. هر کس هرچه دارد، از خداست. ريشه همه حقوق از خداي متعال است و اولين حقي هم که در عالم شکل مي گيرد، حق خدا بر بندگان است ولي خداي متعال از باب لطف و عنايتي که به بندگان دارد، حق را يک طرفه قرار نداده و فرموده من بر شما حقي دارم و شما هم بر من حقي داريد؛ حق من بر بندگانم اين است که اطاعت کنند، حق آنها هم اين است که پاداش درخوري به آنها عطا کنم. و بعد مي افزايند؛ بعد از حق خدا نوبت به اين مي رسد که خدا حقي بر بندگان، بعضي بر بعضي ديگر قرار داده است، چون همه بندگان خدا هستند و اگر حقي هم داشته باشند، خدا آن حق را به آنها مي دهد، پس هر بنده يي هم که حقي دارد، خدا به او داده، مثل حقي که پدر بر پسر دارد، حقي که همسايه بر همسايه دارد. حقوقي است که بندگان به هم دارند اما اين حقوق را خدا براي بندگان قرار داده است. همه هستي از خداست و هر چه از لوازم هستي است، از خداست. اين در مقدمه خطبه آمده است تا اينکه مي رسد به اينجا ، از حق خدا که اصل حقوق است، بگذريم، بزرگ ترين حقي که خدا براي يک انسان نسبت به انسان ديگر قرار داده است، حقي است که والي بر مردم و مردم بر والي دارند که متقابل است؛ حقي که سرپرست جامعه بر جامعه دارد و بالعکس. اين بالاترين حقي است که خدا براي انساني نسبت به انسان ديگر قرار داده است. قوام اين کشور به اين است که اين مردم اطاعت رهبرشان را، اطاعت از خدا مي دانند، چون دين با سياست توام است. وقتي امام مي فرمايد جبهه ها را پر کنيد، مردم همچون نماز خواندن اين را واجب مي دانند. وقتي مي فرمايد مصوبات حکومت هاي اسلامي واجب الاطاعه است، مردم آن را همچون امري واجب مي پذيرند. آنچه رمز پيروزي اين انقلاب بود، اين بود که مردم اطاعت از رهبر اين حکومت را همچون اطاعت از خدا براي خود مي پنداشتند و محبت اين حکومت را محبت خدا مي دانند. همان پيامبر فرمود اجر رسالت پيامبر، محبت اهل بيت است. اجر قيام و انقلاب امام، محبت جانشين اوست . اين است که مردم را آنچنان با رهبرشان جوش مي دهد که از هم انفکاک ناپذير هستند. سپس به نکته اصلي مورد نظر ما مي رسند که؛ يکي از آرزوهاي مردم در اقشار مختلف اين است که رهبرشان را ببينند. کجاي عالم چنين چيزي را سراغ داريد؟ و اين نيست چون که او را جانشين امام زمان مي دانند، ديدن ايشان را همچون ديدن امام زمان مي دانند، البته نه اينکه خود ايشان، بلکه پرتويي از وجود مقدس امام زمان را با ديدن ولي فقيه مي بينند. امام رحمه الله مي فرمود جان من، فداي خاک پاي امام زمان (روحي لتراب مقدمه الفداه). مقام امام زمان را با کسي نمي توان مقايسه کرد اما اين يک پرتويي است از ايشان. اين رمز پيروزي و رمز پيشرفت و دوام در مقابل همه توطئه هاست که اين را مي خواهند بگيرند. خوب هم درک کردند و تشخيص دادند. متاسفانه در درون جامعه ما آن طور که بايد و شايد به اين مساله توجه نشده و نمي شود. عموم مردم ما، همين مردمي که نمازخوان و مسجدي و متدين هستند، اين چيزها را خوب درک مي کنند، اما خواصي که مسووليت پذير هستند در پست هاي مختلف، آنها خيلي باورشان اين نيست. آنها خيال مي کنند رهبر هم همچون رئيس جمهور است. اين يک جور پست است و آن هم يک جور ديگر و چندان هم فرقي ندارد. همان طور که انتخاباتي مي شود و زد و خورد مي شود، آن هم همين طور است. فرقي نمي کند، يک عده طرفدارشان هستند و يک عده نيستند. در صورتي که ماهيت اين دو با هم تفاوت ماهوي دارد، آن يک رهبر ديني و جانشيني امام زمان دارد و آن ديگري نماينده يي که مردم انتخابش کردند. اين دو با هم خيلي تفاوت دارد. بله رئيس جمهور وقتي از طرف ولي فقيه نصب شد، مي شود عامل او و آن پرتوي قداستي که او دارد، بر اين هم مي تابد. وقتي شد رئيس جمهوري اسلامي و حکمش را از رهبر يعني از جانشين امام دريافت کرد، آن قداست بر اين هم مي تابد. آن وقت اطاعت رئيس جمهور، اطاعت مجلس و ساير نهادهاي قانوني هم مي شود اطاعت خدا. اما حساب رهبر جداست. اطاعت از ايشان اطاعت از امام زمان و خداست. مردم براي او مقامي قائل هستند که گويا از لب هاي ايشان شنيده اند او نايب من است. البته چنين چيزي نيست چون نصب، نصب عام است، يعني گفتند در زمان غيبت، کساني که واجد اين شرايط هستند، از طرف امام زمان نيابت دارند. شخص تعيين نشده، اما بعد از اينکه خبرگان تاييد کردند بهترين شخص درخور اين مقام، فلان شخص است، مصداق اين تعريف تاييد مي شود، به هر حال «من اعظم تلک الحقوق» والي خطبه اميرالمومنين، همان رهبري است که ما امروز از او ياد مي کنيم. در اول خطبه هم همين است حقي که من به شما دارم، آن نکته يي که من خواستم در اين مقدمه عرض کنم، اين است که عزيزان ما توجه بيشتر به اين مساله داشته باشيد که دينداري فقط نماز خواندن نيست، اطاعت از رهبر شرعي و قانوني، اين هم جزء دين ماست. من نمي گويم، بلکه اميرالمومنين مي فرمايد. بالاترين حق، همين حق است. مردم هم حق دارند. مردم حق شان اين است که رهبر تمام توانش را صرف اجراي احکام اسلامي و رفع نيازهاي مردم کند. اگر کوتاهي کند، حق مردم را ادا نکرده است. اگر به جاي اينکه شب ها و روزهايش را صرف اين کند که ببيند مصلحت مردم چه چيزي را اقتضا مي کند، در روابط بين الملل چه چيزي اقتضا مي کند، حتي برود سفر زيارتي و به اين نياز مردم رسيدگي نکند، مسوول است، و اگر بدانيم هرچه فکر کنيم، کم است، خدا چه نعمتي را به ما داده که بعد از هزاران سال تاريخي که داريم از تاريخ خودمان و اسلام بگرديم، در حکامي که در کشورهاي اسلامي و غيراسلامي بوده اند، چنين رهبري با چنين جامعيتي نمي يابيم. و سرانجام به بخش حقوق مردم بر رهبر مي رسند؛ حالا اگر فرصت کرديد و اين خطبه را کامل خوانديد، نکته هاي عظيمي در آن پيدا مي کنيد. ممکن است مثلاً شما به ذهن تان بيايد که پست رهبري در افق بالايي است و کساني مي توانند به آنها کمک کنند که هم طراز خودشان باشند. فرض کنيد وزرا مي توانند به رئيس جمهور کمک کنند، علما و مراجع مي توانند به رهبر کمک کنند. در دنباله خطبه داريم که در عالم هيچ کسي نيست که نتواند به رهبر جامعه اسلامي کمک کند. همه مي توانند؛ کوچک و بزرگ و هيچ کس مستثني نيست در اينکه اين حق را ادا کند. مثلاً کساني در قواي نظامي، مجريه، مقننه، قضائيه و... فکر کنند اينها دارند به وظايف شان عمل مي کنند، ما ديگر چه کاره ايم، من طلبه، هنرمند، دانشجو، ما چه کار به مسوولان کشور داريم، اگر چنين چيزي به فکر کسي بيايد، اميرالمومنين در همين خطبه پاسخ آنها را داده است، که هيچ کس کوچک تر از اين نيست که بتواند به حاکم اسلامي کمک کند. همه اين عظمت را دارند که کمک کنند و بايد هم کمک کنند. حاکم اسلامي هر کس باشد، بزرگ تر از آن نيست که بزرگ تر از کمک مردم باشد. هر کس در هر حدي باشد به کوچک ترين افراد جامعه نياز دارد، يعني هيچ مسلماني نبايد خودش را نسبت به مسائل اجتماعي معاف بداند، کلکم راع و کلکم مسئول. با توجه به موضوع بحث نوشتار حاضر، مي توان نکات مهم در سخنان ايشان را به طور خلاصه چنين برشمرد؛ 1- در نظام جمهوري اسلامي، رهبر جانشين امام زمان (عج) است و قداست امام معصوم (ع) به او سرايت مي کند. 2- هنگام تنفيذ حکم رياست جمهوري از سوي رهبري، اين قداست به رئيس جمهور هم سرايت مي کند. 3- حق متقابل مردم نسبت به رهبري نظام اسلامي اين است که نسبت به امور سياسي جامعه بي تفاوت نبوده و آگاه باشد که صرف نظر از جايگاهي که هر کس دارد، مي تواند به او کمک کند. حال خطبه 207 نهج البلاغه که در تاييد اين ديدگاه برگزيده اند را مرور مي کنيم تا معلوم شود چه اندازه مويد ديدگاه ايشان است. با اينکه خطبه مذکور طولاني است، اما ترجمه تمامي آن را در اينجا مي آوريم تا فضاي کلام امام علي (ع) را آن طور که منعقد شده بازشناسيم؛ اما بعد، بي گمان خداي سبحان مرا بر شما- با ولايت امرتان- و شما را بر من حقي رقم زده است و اين حقوق متقابل ميان من و شما برابر است. حق را در مقام سخن فراخ ترين ميدان است، ولي در عمل و پاسداري انصاف تنگنايي بي مانند چرا که حق چون به سود کسي اجرا شود ناگزير به زيان او نيز به کار رود و به زيان هر کس اجرا شود به سود او نيز جريان يابد. اگر بنا بود در موردي حق يک سويه اجرا شود چنين موردي تنها از آن خداي سبحان بود، نه آفريده هاي او، چرا که او بر بندگان قدرتي است بي کران و قلمرو سرنوشتي که او رقم زده است، عدالت ناب است بي گمان. با اين همه در اين مورد نيز حق را به گونه يي متقابل نهاده است؛ حق خويش را بر بندگان فرمانبري بي چون و چرا و در برابر پاداش آنان را- از سر فضل و کرم و فزوني و گشايشي که خداوندي او را سزاست- دوچندان رقم زده است. در اين ميان خداوند حقوق متقابل در روابط اجتماعي انسان ها را بخشي از حقوق خود رقم زده است که بزرگ ترين بعد آن، حقوق متقابل مردم و زمامداران است و اين فرضيه يي الهي است که خداوند سبحان آن را براي هر يک بر ديگري واجب کرده است، پس آن حقوق متقابل را نظام همبستگي و راز شکوه دين شان خواسته است. چنان که ملت سامان نيابد مگر با اصلاح زمامداران و زمامداران اصلاح نشوند جز با استقامت ملت. پس هرگاه ملت حق والي را بپردازد و زمامدار نيز حقوق ملت را پاس دارد حق در ميان شان شکوه يابد، راه هاي دين استوار شود، شناسه هاي عدالت راست شود و سنت ها در روندي فراخور جريان يابد. بدين سان زمانه اصلاح مي شود، به ماندگاري دولت اميد مي رود و آزمندي دشمنان به نوميدي مبدل مي شود. ولي هنگامي که ملت بر زمامدار خود چيره خو شود و زمامدار با ملت خود از در زورگويي درآيد، اختلاف کلمه رخ مي دهد، نشانه هاي جور آشکار مي شود، دغلکاري در دين فزوني مي يابد و راه هاي اصلي سنت بي رهرو مي ماند. هوا و هوس مبناي عمل قرار مي گيرد و احکام به تعطيل کشيده مي شود. بيماري هاي نفساني فزوني مي گيرد، چنان که از تعطيل حق، هرچند بزرگ باشد و عملي شدن باطل، هرچند چشمگير، کسي احساس نگراني نمي کند. از اين رو نيکان به ذلت مي افتند و بدان عزت مي يابند و بندگان از خدا کيفري گران مي بينند. پس بر شما باد پند دادن متقابل در اين زمينه و همکاري نيک بر آن، چراکه هيچ کس هرچند بر خشنودي خدا سخت حريص و در سختکوشي و مبارزات عملي سابقه اش طولاني باشد نمي تواند به ژرفاي اطاعت خداوند- چنان که او را شايسته است- راه يابد. اما بخشي از حقوق واجب الهي بر بندگان اين است که در حد توان و استعداد خويش از نصيحت دريغ نورزند و بر اجراي حق در ميان خود همکاري کنند. هيچ کس- هرچند در شناخت و اجراي حق جايگاهي عظيم يابد و در کسب فضيلت ديني پرسابقه و پيشتاز باشد- در چنان مقامي نباشد که در اجراي حقوق الهي که بدو تکليف شده است، بي نياز از ياري ديگران باشد و از ديگر سو هيچ کس- هرچند نفوس کوچکش بشمارند و چشم ها حقيرش ببينند- کمتر از آن نباشد که در اين زمينه کمکي بدهد يا کمکي بستاند. چون سخن حضرت به اينجا رسيد مردي از اصحاب با گفتاري طولاني که در ضمن آن حضرتش را ثناي فراوان گفت و پيروي و گوش به فرمان بودنش را يادآور شد، مولا را پاسخ گفت و امام سخن خويش را چنين پي گرفت؛ بي گمان ناچيز ديدن همه چيز در برابر بزرگي خداوند بخشي از حقوق او است بر هر آن که شکوه خداي را در ژرفاي جان پذيرا باشد و او را در قلب جايگاهي شکوهمند دهد و بي شک سزاوارترين کس به اين ويژگي هم او است که نعمت خداوند بر دوش اش بيشتر سنگيني مي کند و از نيکي هاي سراسر لطف حق بهره يي افزون تر دارد، که بي ترديد نعمت خداوند بر دوش هر کس سنگيني کند، حق الهي نيز بر وي بزرگي گيرد. بي گمان از پست ترين حالت هاي زمامداران جامعه در نگاه مردم شايسته اين است که به اين گمان متهم شوند که دوستدار ستايش اند و سياست کشورداري شان بر کبرورزي بنا يافته است. و به راستي که من خوش ندارم اين پندار در ذهن تان راه يابد که به چاپلوسي گراييده ام و شنيدن ثناي خويش را دوست دارم. من- با سپاس از خداوند- چنين نيستم اما اگر چنين نيز بودم، آن را به عنوان خاکساري در برابر خداوند سبحان- که به بزرگي سزاوارتر است- وامي نهادم. آري بسا که مردمان پس از درگيري پيروزمندانه، از ستايش شيرين کام شوند. ولي از شما مي خواهم براي آنکه احياناً توانسته ام در پيشگاه خدا و شما- به انگيزه خداترسي- بخشي از حقوقي را که به گردن دارم، بپردازم و از عهده وظايف واجبي که ناگزير از انجام دادن آنم، برآيم، مرا با مدح و ثناي نيکو نستاييد و بدان سان که رسم سخن گفتن با جباران تاريخ است، با من سخن مگوييد و آنچنان که از زورمندان دژخوي پروا مي کنند، از من فاصله مگيريد و با تصنع با من نياميزيد و چنين مپنداريد که اگر با من سخن حقي گفته شود مرا گران مي آيد، و نيز گمان مبريد من بزرگداشت نفس خويش را خواهانم، زيرا آن که از شنيدن حق و پيشنهاد عدالت احساس سنگيني کند، عمل به آن دو برايش سنگين تر باشد. پس از سخن حق و پيشنهاد عدل دريغ مورزيد، که من نزد خود برتر از آن نيستم که خطا نکنم و از خطا در کردار خويش نيز احساس ايمني ندارم، مگر آنکه خداوند در برابر خويشتن خويشم کفايت کند، که او بيش از خود من قلمرو هستي ام را مالک باشد. آري، واقعيت جز اين نيست که من و شما همگي بندگاني هستيم در ملک پروردگاري که جز او پروردگاري نباشد. او است که حتي بخش هايي از خود ما را که- فراتر از مالکيت خودمان- در تملک دارد، و هم او است که ما را از جاهليتي که در آن بوديم به نظامي درآورد که سامان مان دهد. پس در پي گمراهي هدايت را جايگزين ساخت و از پس کوري، بينايي مان ارزاني داشت. آنچه از کلام امام علي (ع) مي توان استنتاج کرد، عبارت است از؛ 1- حقوق رهبر جامعه اسلامي و مردم حقوقي است برابر و متقابل 2- اگر قرار باشد حقوق يک سويه يي وجود داشته باشد تنها مي تواند از آن خدا باشد. 3- اما در اين مورد هم حق دوسويه است يعني فرمانبري بي چون و چراي بندگان از او و پاداش دهي به بندگان در مقابل 4- حقوق زمامداران و مردم نيز دوسويه است؛ به رسميت شناخته شدن فرمانبرداري فرمانروايان از سوي مردم و تلاش براي اصلاح زمامداران به وسيله مردم و از طريق پايداري مردم. 5- ديده باني امور از سوي مردم که هم شامل نظارت بر حکومت مي شود و هم شامل مراقبت از جامعه (امر به معروف و نهي از منکر) 6- در اين رابطه متقابل هيچ کس از ديگري بي نياز نيست. 7- رهبري جامعه اسلامي ممکن است خطا کند، مردم حق دارند او را نسبت به خطايش آگاه کنند و در اين کار بايد از زبان مدح و ستايش (که زباني است که براي خطاب کردن حاکمان ستمکار به کار بسته مي شود) سخت پرهيز کنند. نتيجه آنکه به نظر مي رسد گزينش و قرائت ارائه شده توسط آن استاد گرامي با آنچه در خطبه امام علي (ع) آمده از نظر سياق، محتوا و زمينه بحث ناسازگار است. اما مهم تر از اين ناسازگاري توجه به يک مساله مهم است يعني تفاوت ميان دو گفتمان در باب ولايت و حکومت از ديدگاه اسلام. اما پيش از ورود به اصل بحث، لازم است مقدمتاً به چند نکته توجه شود. اول اينکه شهيد بهشتي به عنوان يک انديشمند دو ويژگي بارز دارد؛ يکي از اين ويژگي ها اين است که درک صحيحي از پيوند ميان عمل و نظر نزد وي مشهود است. اهميت اين ويژگي در اين نکته مهم نهفته که در آسيب شناسي حرکت هاي اصلاحي که در چند سال اخير در ايران شکل گرفته، مي توان از علل عدم موفقيت نهضت هاي اصلاح گرانه به فقدان درک صحيح از نوع رابطه عمل و نظر اشاره کرد. اينکه بفهميم عمل و نظر پيوندهاي پيچيده يي با هم دارند، مي تواند راهگشاي بسياري بن بست هاي مسدود فکري و عملي باشد. در انديشه شهيد بهشتي و سيره عملي او و نوع فعاليت هاي او و در آثار باقي مانده از وي به خوبي اين درک صحيح از اين پيوند آشکار است. براي پيگيري دقيق تر موضوع خوانندگان گرامي را مراجعه به برخي از آثار وي از جمله کتاب ربا، بانکداري و قوانين مالي اسلام، کتاب بهداشت و تنظيم خانواده، کتاب اتحاديه انجمن هاي اسلامي اروپا، کتاب نقش آزادي در تربيت کودکان و کتاب سه گونه اسلام توصيه مي کنيم. ويژگي دوم اينکه در مواجهه با انديشه شهيد بهشتي درمي يابيم با مجموعه يي منسجم سر و کار داريم که اجزاي آن با هم ربطي منطقي دارند. برخلاف اکثر انديشمندان مسلمان معاصر شهيد بهشتي به طرح مباحث پراکنده يي که نتوان آنها را کنار هم قرار داد، اقدام نمي کند. براي نمونه مي توان به کتاب شناخت اسلام (به همراه آقايان باهنر و گلزاده غفوري) که سال گذشته با تجديدنظرهايي تجديد چاپ شد، مراجعه کرد. ادامه دارد... |
بسم الله الرحمن الرحیم
به نقل از آینده متن كامل سخنرانی امام خمینی(ره)
مكان:قم
بسم اللّه الرحمن الرحیم
من حقیقتا نگران هستم.من نگران اسلام هستم.ما اسلام را از چنگ محمدرضا در آوردیم.و من خوف این را دارم كه اسلام به چنگ ما مبتلا شده باشد، به طورى كه ما هم مثل او بد یا بدتر از او بر سر اسلام بیاوریم.این نگرانى هست و زیاد است. آدمهاى جاهلى هستند كه به خیال خودشان خدمت مى كنند براى اسلام، خدمت مى كنند، لكن سر خود كارهایى مى كنند كه ضرر به حیثیت اسلام مى خورد.از همه اطراف به ما فشار آمده است.
از هر كه بپرسى چرا اینطور؟ مى گوید انقلاب كردیم.انقلاب كردیم.مال مردم را مى رویم، مى ریزیم منزل مردم. اموالشان را مى گیرند به اندازه اى كه زن و بچه شان روى زمین مى نشینند.حجتشان این است كه انقلاب كرده ایم.زمینهاى مردم را مى گیرند، نمى گذارند كشت بشود.یا مى گیرند مى دهند دست یكى دیگر.حجتشان این است كه انقلاب كردیم.اشخاصى مى ریزند تو خانه هاى مردم، بدون اینكه یك مجوز شرعى، یك مجوز قانونى داشته باشد،حجتشان این است كه انقلاب كردیم.معنى این حركت این است كه اسلام اینطور مى گوید.
انقلاب كرده ایم، یعنى حالا جمهورى اسلامى داریم، و طریقه اسلام این است كه موازین و جهاتى كه هست دیگر تمام دیوارها بریزد، و تمام موازین از بین برود.
كارهاى كمونیستها را مى كنند به اسم اسلام.كارهاى ماركسیستها را مى كنند به اسم اسلام.حرفهاى آنها را مى زنند به اسم اسلام.و این نهضت از داخل دارد مى پوسد.
مثل یك خربزه اى كه از بیرون شما آب به آن مى دهید، به آن توجه مى كنید، یك وقت كه مى خواهید بچینید مى بینید از باطن خراب شده .شما در ظاهر هى خدمت كنید، هى چى بكنید، یك وقت ببینید كه نهضت شما كرم زده است.از باطن خراب شده است.
آنهایى كه به اسم اسلام مشغول شده اند به تبلیغات، و به اسم اسلام مشغول شده اند به اعمال سرخودى، اینها كرمهایى هستند كه باطن این نهضت را به فساد خواهند كشید.
و من نمى دانم باید چه بكنیم.این یك قدرت مركزى مى خواهد.یك قدرت اجرایى مى خواهد كه این اشخاص هر جا یك شلوغى كردند، اینها را بگیرند و محاكمه شان كنند، و جزایى اگر دارند به آنها بدهند.
سر خود همین طورى یك دسته اى، هر كس در هر جا، یك تفنگى داشته دست خودش گرفته ، و به اسم كمیته و به اسم پاسدار و به اسم بسیج، هر كه هر چه دلش مى خواهد، هر كارى دلش مى خواهد مى كند. با هر كه بد است مى ریزند منزلش بازرسى مى كنند.با هر كه یك غرضى دارند مى ریزند منزلش.خانه اش را غارت مى كنند.
و این یك خطر بزرگى است كه براى اسلام در زمان ما پیش آمده ، و شاید خطرش بیشتر از خطرى باشد كه اسلام از رژیم سابق داشت.
تمام ضوابط را به هم ریخته اند.هر چه ضابطه اسلامى باشد عمل به آن نمى شود. به اسم اسلام، اسلام را دارند از بین مى برند.اشخاصى نفوذ كرده اند در همه جا.به اسم اسلام، اسلام را مى پوسانند.اسلام را مى كوبند.
و باید آنهایى كه به اسلام اعتقاد دارند به داد اسلام برسند. آنهایى كه مى خواهند اسلام در این مملكت حكومت كند باید به داد اسلام برسند. یك دسته جواناند. مطلع نیستند از مسائل.
جاهل متنسك(2) از آنهایى است كه پیغمبر فرموده است كه : دو طایفه هستند كه كمر مرا مى شكنند: یكیشان عالم متهتك(3) است، یكیشان جاهل متنسك است.جاهل مقدس ماب كمر پیغمبر را مى شكند.جاهلى كه نداند قانون اسلام چیست و پیش خود به اسم اسلام برود به خیال خودش خدمت مى كند.این از آنهایى است كه پیغمبر فرموده است كه كمر مرا مى شكند.
قصم ظهرى الرجلان، عالم متهتك و جاهل متنسك(4) فكرى بكنید شما آقایانى كه در راس سپاهیان واقع شده اید! آقایان دیگر هم كه در راس دادگاهها واقع شده اند، در راس كمیته ها واقع شده اند، براى اسلام یك فكرى بكنید! اگر بخواهید اینطور باشد چندى نمى گذرد كه از این اسلام و از این نهضت و از این بساط، مردم روگردان مى شوند.
چرا باید اینطور بشود.چرا باید ضوابط نباشد؟ اسلام ضوابط دارد. اسلام هرج و مرج نیست كه هر كه هر كارى بخواهد بكند.اسلام قوانین دارد.روى قوانین باید عمل بشود.آنها نه قوانین اسلام را عمل مى كنند. و نه قوانین دولت را عمل مى كنند و هر چه ، هر كه هر كارى مى خواهد مى كند.
هر كه بدون اینكه اعتنایى بكنند، به رئوسشان اعتنایى بكنند، به رؤسایشان احترامى بكنند، احترامى به اسلام بكنند، بدون ضوابط، بدون جهت، اسباب این مى شوند كه مردم بگویند كه معلوم مى شود كه قضیه قضیه اسلام نیست.قضیه قضیه كمونیستى است.حتى یكى از مراجع اینجا به من گفت مگر كمونیستى است حالا! باید اینطور ما باشیم.
وضع پاسدارهایى كه مى گویید ما براى اسلام خدمت مى كنیم، باید تحت تاثیر كمونیستها واقع بشوند و همان كارهایى كه كمونیست مى كنند، بكنند؟ نمى دانند اینها.مى خواهند كه اسلام را بشكنند در ایران، تا اینكه یك وقت خداى نخواسته با یك كودتایى اینجا برگردد به یك حالى بدتر از حال سابق. نمى دانند این را.
علاقه ندارند واقعا به اسلام.نمى توانم من بگویم كه پاسبانى كه دارد خدمت مى كند و شب و روز خدمت مى كند علاقه ندارد. علاقه دارد، ملتفت نیست كه دارد چه مى كند. یا دادگاهى كه مى خواهد خدمت بكند، علاقه هم دارد.یا كمیته اى كه مى خواهد خدمت بكند، علاقه دارد.لكن راه را درست نمى داند.ضوابط درست معلوم نشده پیششان.خیال مى كنند هر كه هر طورى دلش خواست عمل بكند.
به مجرد اینكه انقلاب شد دیگر من هم باید پا بشوم هر كارى دلم مى خواهد بكنم.انقلاب شده .یعنى انقلاب شده ، از یك رژیم ظالم به یك رژیم عدالت. رژیم عدالت معنایش این نیست كه هر كه هر طورى دلش مى خواهد عمل كند.
یك قواعدى در اسلام باید باشد.باید قوانین اسلام باشد.نه بریزند مردم، زنها را، زن و بچه مردم را بیرون كنند از منزلشان.با اینكه من این را، شاید ده دفعه گفته باشم كه بر فرض اینكه یك نفرى جانى باشد، مستحق قتل باشد، تمام اموالش باید مصادره بشود.لكن زن و بچه اش كه نباید گرسنه بمانند.
خوب، به اندازه زن و بچه اش باید برایشان بگذارند.مابقى اش را ببرند. معذلك كرارا براى من نوشته اند، گفته اند كه فلانى بیخود اموالش را گرفته اند. حالا بیخودش را من نمى دانم. اما آمده اند فرش از زیر پاى ما كشیده اند، و ما را از منزلمان بیرون كرده اند، و چه كرده اند، و ما مانده ایم همین طورى.
آخر این را عقل مى پسندد؟ شرع مى پسندد؟ انسانیت مى پسندد كه ما یك همچه كارى سر مردم در آوریم.احساس خستگى از دست خودیها باید چه بكنیم آقا! خوب فكرى بنشینید بكنید. بیایید تهران جمع بشوید همه تان.
سران قوم بنشینید.فرض كنید، شما در راس پاسداران هستید شما آقایان.آنها هم كه در راس كمیته هستند.آنها هم كه در راس چیزهاى دیگر هستند. بنشینند با هم شور كنید. صحبت كنید. یك ضوابط درست كنید. ضوابط را منتشر كنید.قوه اجراییه داشته باشید.
آن مقدارى كه شما باید براى حفظ آبروى اسلام زحمت بكشید در كردستان آن قدر مهم نیست.كردستان را از ما همه بگیرند مهم نیست.اما آنى كه مهم است این است، آنى كه مهم است این معناست كه اسلام را از دست ما بگیرند. ما اسلام را مى خواهیم، و الا نه كرد از اسلام بیرون است و نه ترك از اسلام بیرون است، و نه هیچ وقت آنها میل دارند كه بیرون بروند.
اما مسئله این است كه باید همه جا قوانین اسلام باشد.اگر بنا باشد كه هر جا آدم برود مى بیند كه دائما مردم دارند شكایت مى كنند.زن و بچه مردم مى آیند گریه مى كنند.مى آیند التماس مى كنند.من هم خسته دارم مى شوم. خدا مى داند كه من در آن رژیم سابق هیچ وقت از هیچ چیز خسته نمى شدم، هر فشارى مى آوردند بر من خسته نمى شدم، حالا دارم از خودمان خسته مى شوم.
آخر چرا باید اینطور باشد.یك فكرى بكنید.اگر دیر بجنبید اسلام را در خطر تضییع و رفتن آبرویش قرار داده اید.مسئولیم همه ما.هر كارى از من برآید مى كنم.هر كارى هم از شما مى آید باید بكنید، هر كدام از آقایان باید بكنند.هر كار هم از شوراى انقلاب است باید بكنند.
هر فردى كه بر خلاف موازین اسلام دارد عمل مى كند بزنند توى سرش. بیرونش كنند. هر فردى كه دارد دعوت به كمونیستى مى كند به خیال خودش كه براى خدمت به اسلام، خوب بیرونش كنند از آن محل. اینكه معنى ندارد كه ما بنشینیم و هر كه هر كارى دلش مى خواهد بكند، و هر كه هر غلطى مى خواهد بكند، و ما هم بنشینیم همین طور تماشاگر مسئله باشیم.
من میل ندارم كه هى شدت عمل، و هى فشار، و هى دعوا و داد و قال. من میل دارم با آرامش همه چیزها محقق بشود. با آرامش امور، امور تحقق پیدا كند. این تصفیه اى كه مى گویند در ادارات داریم، تصفیه این است اشخاصى كه دارند بر خلاف اسلام، بر خلاف موازین اسلام دارند پخش مى كنند حرفهایشان را، تصفیه این است كه اینها را خارج كنند.
در هر صورت این یك وظیفه اى است براى همه شما آقایان.فقط من مسلمان نیستم كه شما هم مسلمانید.یعنى وظیفه اى است براى شما كه فردا مى گیرند.شما را خدا مى گیرد، شما را، شمایى كه یك عده اى از پاسبانها در تحت نظرتان بود.آقایى كه یك عده اى از پاسبانها در نظرتان بود، در تحت سیطره تان بود، این كار را كردند.شما مسئولید.
فردا حساب هست آقا در كار.همین طورى كه نیست، حساب در كار است.اگر از این جا هم نمى ترسید از آنجا بترسید.من هر كارى دلم مى خواهد بكنم، آقا هم هر كارى دلش مى خواهد، شما هم هر كارى، پاسبانها هم اعتنا نكنند، به شما پاسدارها هم اعتنا نكنند، شما هم ساكت بنشینید، نه آقا، اینطور نیست، تصفیه كنید.
بروید الان در تهران بنشینید.اجتماعى درست كنید.همه تان با هم، شوراى انقلاب، شماها، دیگران، آنهایى كه در راس امور هستند، یك نقشه اى درست كنید. یك ضوابطى درست كنید. رو آن ضوابط عمل بشود. همین طورى بدون همه چیز، هر كس.
خوب من چه بكنم.جواب مثلا، آقاى خادمى را من حالا بناست، باید جوابش را بنویسم.جواب بنویسم كه خوب ریختند دارند غارت مى كنند. خوب، تعبیر ایشان این است كه دارند اطراف مشغولاند به غارت كردن مردم.خوب، یك وقتى یك ملایى این معنا را مى گوید.خوب بعد هم دیگران مى گویند.بعد هم دیگران مى گویند.در هر صورت برسید به داد اسلام.به دست ما خراب نشود اسلام.اگر یك وقت به دست دشمنهاى ما مى شد ما مسئول نبودیم.
اگر حالایى كه به دست ما رسیده ، به دست ما خراب بشود اسلام، ما مسئولش هستیم. شوراى انقلاب، شما، آنها، همه ، مسئولید پیش خدا.همین طورى هى بنشینیم ما هم، و تماشا كنیم كه هر جا هر چى مى شود.نباید بنشینیم تماشا كنیم.باید بنشینید، یك اجتماعى بكنید.
با هم قرارى بدهید.یك ضوابطى درست كنید.و بعد هم شماهایى كه پاسدارها دستتان است عمل كنید.پاسدار اگر یك پاسدارى غلطى كرد بیرونش كنید. تحویل دادگاهش بدهید.نگذارید هرج و مرج بشود.یكى دو تا مى شود، دو تا ده تا مى شود، بعد از دست شما هم خارج مى شود. انشاءاللّه خداوند خودش اصلاح كند امور را، و ما را از دست خودمان نجات بدهد.
من از دست خودمان... سعدى از دست خویشتن فریاد از دست خودمان فریاد هست.
--------------------------------------------------------------------------------
1- آقاى سید حسین خادمى از روحانیون اصفهان.
به نقل از جرس؛ متن کامل بیانیه شماره 13 میرحسین موسوی به شرح است:
بسم الله الرحمن الرحیم
راهپیمایی روز قدس امسال در روند حوادث چند ماه گذشته بدون تردید یک نقطه عطف محسوب میشود. نتایجی بسیار مبارک از آنچه در این مناسبت اتفاق افتاد انتظار میرود که مختص به یک سلیقه و یک گرایش نیست، بلکه فضلی عام و دستاوردی برای تمام کسانی است که در این سرزمین ریشه دارند، حتی اگر برخی از آنها به خاطر پیشداوریهای نادرست اینک و امروز نتوانند این نعمت و رحمت را لمس کنند.
این برکت، میوه دوراندیشیهای امام بود. او بارها به ما میگفت بنیانهای درست را چنان بگذارید که پس از شما اگر خواستند هم نتوانند آنها را خراب کنند. شاید ما نتوانسته باشیم حق این رهنمود را به درستی ادا کنیم، ولی او خود در سیرهاش اینگونه عمل میکرد؛ تمامی ستونهای جمهوری اسلامی را بر پایههایی از اعتماد مردم برافراشت و علاوه بر آن در هر سال چندین سنت و میعاد برای حضور عملی آنان در صحنه قرار داد، تا كسی قادر نباشد این شالوده را دیگرگون كند.
روز قدس از جمله این میعادهاست. با چنین سنتی نمیتوان مردم را از صحنه دور کرد. با چنین دعوتی نمیتوان بدون تامین و ترویج عدل در داخل به وقوع ستم در دور دست معترض بود. آن گاه او این مناسبت را نه فقط مختص به فلسطین، که روز مستضعفین و اسلام نامید تا کمترین شائبهای باقی نگذارد. اینک ارزش اهتمام آن پدر دلسوز برای پر کردن مستمر صحنه از حضورهای میلیونی مردم معلوم میشود.
سی سال پیش از این امام ما از مسلمانان جهان خواست با حفظ تعدد و تفاوتهایشان بر روی درد مشترکی که تمامی آنان را میآزرد همصدا شوند. چقدر این پیام با سخن امروز ما نزدیک است؛ اسلام نگفته است برای آن که وحدت پیدا کنیم باید مثل هم بیندیشیم. آن وحدتی که ما بدان دعوت شدهایم در عین قبول تفاوتهاست و قدس روزی است كه مسلمانان باید با تحمل تنوع در دیدگاههای خود درمان دردهای مشتركشان را دنبال کنند. از این روست که اگر این مناسبت به یک پسند سیاسی تعلق یابد سال به سال شکوه خود را از دست میدهد؛ آثاری که برایش آرزو شده است باقی نمیگذارد و دیگر نمیتواند روز اسلام و روز مستضعفان باشد.
آرمان این روز آن است که رنگهای گوناگون را آمیخته با یکدیگر به صحنه بیاورد. روز قدس امسال ما این گونه نبود، اما برای چنین چیزی بود. اتفاقا اینجانب آخرین جمعه از رمضان امسال را در میان کسانی حاضر شدم که جمعی از آنان با مشتهای گره کرده به پیشوازم آمده بودند و برایم آرزوی مرگ داشتند.
در مسیر پرهیاهویی که بایکدیگر همراه شده بودیم سیمایشان را مرور میکردم و میدیدم که آن چهرهها را دوست دارم. و می دیدم پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد. همه باید با هم کامیاب شویم، اگرچه برخی مژده این کامیابی را دیرتر درک کنند.
از قضا آنها که از رخدادهای قدس امسال احساس شکست میکردند بیشترین بهره را از آن بردند. آنها به واضحترین شکل دریافتند که سه ماه خشونت بیسابقه کمترین اثری در حضور مردم به جای نگذاشته ، بلکه آن را فراگیرتر کرده است. اگر فرصت روز قدس نبود چه بسا تا چند ماه دیگر که میقات بهمن فرا برسد، آنان بینتیجه و پرخطا بودن سیاستهای خود را ملاقات نمیکردند و زمانی با هزینههای سنگین عملکرد خود روبرو میشدند که برای چاره کردن بسیار دیر بود.
خشونت چاره ساز نیست. ادخلوا فی السلم کافه؛ همگی در مسالمت وارد شوید.
خشم مرکبی است که سوار خود را به زمین میزند. درمقابل رفتارهای زشت امنیتی و تحریکهای مدوام تبلیغاتی مردم حق دارند عصبانی شوند، اگرچه این حقانیت تغییری در تبعات خشم آنان ایجاد نمیکند. ما به اندازهای که از خود صبر و خرد نشان بدهیم از کوششهایمان نتیجه میگیریم و اگر به سوی تندرویهای بیدلیل بلغزیم چه بسا که حاصل یک هفته و یک ماه تلاش را در یک روز و یک صحنه جا بگذاریم. مردم ما از آن رو خود را شایسته رفتارهایی مناسبتر از سوی حاکمان میبینند که هوشیار و خردمندند، و خردمند کسی است که نه فقط میان خوب و بد، بلکه میان خوب و خوبتر و بد و بدتر تمیز بدهد.
خوبتر از نتایجی که در روز قدس به دست آوردیم هنوز وجود دارد، کما این که بدتر از وضعیتی که از آن رنج میبریم و بدان اعتراض میکنیم نیز هست. در پیشرو و در شرایط تاریخی ما تصویر روشنی از نتایج رفتارهای ساختارشکنانه نیست.
همانگونه كه در نامه فرستاده شده برای تمامی مراجع تقلید به عرض رسید افغانستان و عراق دو عبرت بزرگ در دو سوی سرزمین ما هستند که هرگز نباید آنها را از نظر دور کنیم. البته این عبرتها ما را از استیفای حقوقمان منصرف نمیکنند، زیرا ما آن صبوری و دانایی را داریم که بدون پرداختن چنین هزینههای سنگینی سرنوشت خود را بهبود ببخشیم.
آن چیزی که میتواند این هدف بزرگ را محقق کند پایبندی به شعارهای زرینی است که انتخاب کردهایم. هیچ كلمهای که دوستی و برادری میان مردم را تحت تاثیر قرار دهد به بازسازی هویت و وحدت ملی ما نمیانجامد. ما اسلام رحمانی را درمان دردهای خود میدانیم و آن چیزی را که اینک به نام دین از سوی بخشی از حاکمیت معرفی میشود پوستینی وارونه میبینیم.
ما خواستار اجرای بدون تنازل قانون اساسی و بازگشت جمهوری اسلامی به اصالت اخلاقی نخستینش هستیم. ما جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد را میخواهیم، و آنانی را ساختارشکن و هرج ومرج طلب میشناسیم که با بهانه و بیبهانه از موازین اسلامی عدول میکنند و بنا بر امیال شخصی به تعطیل اصول قانون اساسی دست میزنند.
فضای سیاسی امروز كشور آن چیزی نیست كه سی سال پیش از این ایرانیان آرزویش را داشتند. مردم اینك از خود میپرسند چه چیز ما را از رسیدن به آرمانهایمان بازداشت و به شرایط فعلی رساند. این سوالی اساسی است كه جا دارد درباره كوششهای امروز و فردای ما نیز پرسیده شود. ما چه باید بكنیم تا سی سال بعد از نو با همین پرسش روبرو نشویم؟
ما تنها در صورتی به این اطمینان میرسیم که دستاوردهای سیاسی - اجتماعی خود را به زندگیهای روزمرهمان متکی کنیم. در طول یك قرن گذشته مردم ما از این قبیل دستاوردها کم نداشتهاند، اما همه آنها متکی به مبارزه بوده است؛ تا فضای جهاد و تلاش وجود داشت این دستاوردها زنده بود و همین كه مردم خسته میشدند یا تصور میكردند باید به خانههایشان بازگردند محصول از میان میرفت. مبارزه امری مقدس است، اما دائمی نیست. آنچه دائمی است زندگی است.
این درسی است كه ما از رزمندگان خود در هشت سال دفاع مقدس آموختیم. در آن سالها دو گروه در جبهههای جنگ حاضر میشدند؛ گروه نخست ایام جنگ را مبارزه كردند و سپس به نظرشان رسید وقت زندگی كردن رسیده است؛ وقت آن كه پول روی پول بگذارند و برج روی برج بسازند. و گروه دوم كه برای معنویتی سرشارتر به جبهه میرفتند. آنها برای ایثار کردن عازم جبهه نمیشدند؛ میرفتند تا از فضای نورانی آنجا بهرهمند شوند.
شاید برای کسانی که آن فضا را تجربه نکردهاند هضم این کلمات آسان نباشد، اما واقعیت دارد. نه آن که ایثار نمیکردند؛ نامدارترین قهرمانان ما آنان بودند. اما درمقابل آن گوهرهایی که به دست میآوردند باور نداشتند که دارند از خودگذشتگی میکنند. آنها سالهای جنگ را زندگی کردند و پس از آن مبارزهشان شروع شد؛ مبارزهای آرام برای پاسداری از حیاتی، یا لااقل خاطره حیاتی که چشیده بودند. اگر آنها نبودند ما نمیتوانستیم هشت سال با دستان خالی بایستیم.
در زمان انتخابات وقتی گروهی از آنان مرا مفتخر کردند و کمیته ایثارگران را به عنوان یکی از فعالترین بخشهای ستاد اینجانب شکل دادند احساس سربلندی میکردم و چون میگفتند به امید تجدید نورانیت ایام امام گردهم جمع شدهاند بار خود را به مراتب سنگینتر میدیدم. بعید میدانم کسی در میان ملت ما باشد که به آنان مباهات نکند. آنها درست در نقطه مشترک سبزی قرار دارند که همه ما را به یکدیگر پیوند داده است.
به تاسی از آنان ما نیز باید راه سبز امید را زندگی کنیم؛ در این صورت همان معجزهای که آنان آفریدند در انتظار ما نیز هست. اهمیت روز قدس امسال در این بود که نشان داد حیات جدیدی که مردم انتخاب کردهاند امری گذرا و موقتی نیست. اگر همه در خانههایمان نشسته بودیم و در عین حال این پیام با همین صراحت ابلاغ شده بود دستاورد ما هیچ کمتر نبود.
راه سبز را زندگی کردن یعنی هر روز و همزمان که در خانههایمان و سرکارمان و در کوچه و خیابان و بر سر معیشتهای روزمره خود هستیم این پیام با غیرقابل انکارترین ندا تکرار شود، آن گونه که مسلمان بودن و ایرانی بودن و این زمانی بودن ما تکرار میشود.
وقتی که سخن از تقویت شبکههای اجتماعی و یا زندگی کردن راه سبز میشود بلافاصله میپرسند چگونه؟ همانگونه که هستید. سخن از آن نیست شبکههای اجتماعی که وجود ندارند را شکل دهیم و قدرتمند کنیم؛ سخن از آن است كه قدرت مردم در شبکههای اجتماعی است که به صورت طبیعی و به هدایتی فطری درمیانشان شکل گرفته است. باید اهمیت آنها را درک کنیم.
روز قدس امسال نشان داد این شبکه همچون نوزادی که به راه افتاده باشد با سرعتی باورنکردنی در حال رشد است؛ به زودی سخن گفتن را هم آغاز میکند و به زودی بالغ میشود و همگان را به تحسین و احترام نسبت به خود وا میدارد. آن وظیفهای كه بر عهده ما قرار دارد آن است كه با تكثیر اندیشههایی كه در حوالی آن شكل میگیرد و با تذكر دائمی اهمیت این پدیده مبارك از آن پرستاری کنیم.
به همین ترتیب اگر گفته میشود راه سبز را باید زندگی کرد سخنی پیچیده و تازهای و دعوت به امری ناشناخته نیست. بلکه توجه دادن به همان چیزی است که دارید تجربه میکنید، و این که حرکت امروز مردم ما به خلاف عهدهای پیشین، آغاز نوعی از زندگی است. در همصداییها و پیوندها و چشمپوشیها و یکرنگیها و هوشمندیها و سرزندگیهایی که ادامه این مسیر مستلزم آن است حظی وجود دارد که زندگی را سرشارتر میکند.
علاوه بر آن در دانایی ملت ما قدرتی هست که او را از تحمل بسیاری رنجها بینیاز میکند. مردم ما برای استیفای حقوق خود از پرداختن هزینه مضایقه ندارند، زیرا بهشت را به بها دهند و نه به بهانه. اما در عین حال اگر برای نتایجی که از حرکات اجتماعی خود به دست میآوریم دوام میخواهیم باید شجاعت و فراست را به هم بیامیزیم.
اینک بر اثر سیاست خارجی غلط و ماجراجویانه دولتی که مردم ما بدان دچار شدهاند کشور در آستانه بحرانهایی قرار گرفته است که بیشترین خسارت آن را قشرهای محروم خواهند پرداخت. اگر با منطق مبارزه پیش میرفتیم شاید سادهانگارانه تصور میكردیم كه این یک امتیاز برای راه سبز ماست، اما زمانی که میخواهیم مسیر سبز را زندگی کنیم چنین نیست.
اینجا کشور ماست و این زندگانی ماست و این ما هستیم که باید نسبت به چنین مشکلاتی نگران باشیم و حساسیت نشان دهیم. اقتصاددانان با اتکا به آمارهای رسمی منتشر شده از سوی مراجع رسمی همین دولت دهها میلیارد دلار از درآمدهای ارزی کشور را ظرف سالهای گذشته مفقود اعلام میکنند و و مراجعی که باید درمقابل این امر واکنش دهند بیتفاوت نسبت به حجم این ارقام که میتواند چند ارتش را تجهیز کند در گیرودار یارکشیهای سیاسی افتادهاند.
از کدامیک از آنان انتظار داریم به رنجهایی که بر اثر رفتارهایشان بر مردم تحمیل میشود اهمیت بدهند؟ اگر ما نسبت به آنچه زندگی در این خاک و بوم را مختل میکند حساسیت نشان ندهیم دیگری نشان نخواهد داد؛ كما اینكه اقتصاددانان ما بیمناك از آن كه سرنوشتی شبیه به معترضین نسبت به وقوع اعمال خلاف اخلاق در زندانها داشته باشند در اعتراض خود كاملا تنها هستند. زمانی مفقود شدن بیست هزار دلار درخزانه كشور برای ساقط كردن یك دولت كافی بود. اما اینك فریادهای اخطار نسبت به گم شدن چنین ارقام گزافی كمترین واكنشی بر نمیانگیزد.
اخیرا گروهی از اساتید ایرانی مقیم خارج در نامهای ضمن تشریح برداشت خود از راه سبز امید هر چیزی که منافع ملت ایران را تامین کند هدف این جنبش معرفی کرده بودند. بر این اساس آنان توصیه میكردند که با سپاسگزاری از حمایت ملتهای دیگر ظرف این چند ماه از آنها بخواهیم در هیچ تحریمی بر علیه ایران شرکت نکنند. اینجانب نظر آنان را پسندیدم و بر آن صحه گذاشتم، زیرا این نه تحریم یک دولت، بلکه تحمیل رنجهای بسیار بر مردمی است که مصیبت دولتمردان مالیخولیازده برایشان کافی است. راه سبز را زندگی کردن به این معناست و ما با اعمال هرگونه تحریمی بر علیه ملت خود مخالفیم.
این یک نمونه است. کسی به کسانی که این خواسته را با ما در میان میگذارند از ضرورت زندگی کردن راه سبز نگفته بود. ما بقی ما نیز از این ضرورت آگاه باشیم یا نباشیم به هدایتی فطری در همین مسیر هستیم، لذا ضرورت ندارد که این شیوه را به یکدیگر تلقین کنیم؛ تنها کافی است از آن آگاه باشیم و پرستاری کنیم.
زندگی ادامه دارد و افراد موقتی هستند. هر جمعی و جماعتی كه سرنوشت خود را به بود و نبودكسان پیوند زدند سرانجام - حداقل با فقدان او - سرخورده شدند. هرگاه مردمی برای به تنی یا افرادی از همراهان عادی خود امتیازات بیدلیل قائل شدند سرانجام تشخیص عقلانی خود را در مقابل خواست آنان واگذار كردند و به جاه طلبان مجال دادند كه در آنان طمع كنند.
مردمی كه میخواهند سرپای خود بایستند و حیاتی كریمانه را تجربه كنند جا دارد كه از نخستین قدمهایی كه به ناكامیشان میانجامد بابیشترین دقتها پیشگیری كنند. تولد اینجانب نه هفتم مهر كه روز آشنایی با شماست. حتی اگر روز هفتم مهر به دنیا آمده بودم نیز جا نداشت حركت شما به كیش شخصیت آلوده شود. امیدوارم این كلمات مرا صمیمانه و از سر نگرانی و نه یک شكسته نفسی بیحقیقت و تعارف گونه تلقی كنید.
برادر شما - میر حسین موسوی
این یادداشت بسیار زیبا و تأثیر گذار را در موج سبز آزادی خواندم؛
تا روز قدس - حنظله این روزها در تهران پرسه میزند
آنچه میخوانید، ترجمه یادداشتی از «حمید دباشی» است دربارهی شرایط روز جامعهی ایران، یک شایعهی نژادپرستانه و نیز تمثیلی دربارهی یک نماد کارتونی فلسطینی که تاکنون ناظر همهی جنایتهای اسرائیل بوده و گویا اکنون ناظر وقایع تلخ این روزهای ایران است. این یادداشت خواندنی که به «اردشیر محصص» کاریکاتوریست فقید ایرانی نقدیم شده است، با اجازهی پروفسور حمید دباشی (نویسندهی کتاب «ایران: تداوم در تأخیر» و صاحب کرسی هاگوپ کوورکیان در رشتهی مطالعات ایران و ادبیات تطبیقی دانشگاه کلمبیا) در اختیار ما قرار گرفت و حدود سه هفته پیش با انتشار آن در «موج سبز آزادی» به استقبال روز قدس رفتیم. اما بازخوانی این یادداشت خواندنی در آستانهی این روز تاریخی، خالی از لطف نیست:
اواخر فوریه 2004 بود. خسته از یک روز طولانی، با تعدادی از دوستان فیلمساز فلسطینیام روبروی مرکز فرهنگی خلیل سکاکینی در رامالله جمع شده بودیم. منتظر آنماری جاسر بودم. او مشغول معرفی فیلم هایی بود که آنشب نشان می دادیم. قرار بود شب را با دوستانمان که از مرکز فرهنگی یابوس -که میزبان فستیوال ما بود- آمده بودند به شام برویم.
آنماری جاسر و من در آن سال مسئول برگزاری شاخه فلسطینی فستوالی بودیم که سال ها پیش در سمیناری فلسطینی در نیویورک برگزار کرده بودیم به نام "رویاهای یک ملت." در فلسطین فیلم هایمان را در راه اورشلیم، رام الله، بیت الحم، نابلس و غزه نشان می دادیم. سرشار از شعف و شادی بودیم و آرام می خندیدیم.
هوا خنک بود و نسیم مطبوعی بر کرانهی شرقی رود اردن میوزید. یاد شبهای تابستان اهواز افتاده بودم، گرچه هنوز فوریه بود. جیپهای نظامی اسرائیلیها به شکلی مرموز و نامحسوس در محله گشت میزدند. سربازها مثل اسباببازی، مثل آدمآهنی توی جیپ هایشان نشسته بودند. جیپها آرام در اطراف ما حرکت میکردند، طوری که انگار اتوماتیک و خود به خود به جلو رانده می شدند، یا خیال می کردی کودکی پشت یکی از آن درختان زیتون نشسته و با کنترل اسباببازیاش دارد به این جیپ ها فرمان میدهد. نور شدیدی ورودی مجتمع سکاکینی را روشن کرده بود.
فیلمساز جوانی که کنارم ایستاده بود پرسید:
- ایرانی هستید، نه؟
اسمش رائد بود، خنده محوی گوشه لبش بود، از آن تبسم ها که انگار از بدو تولد گوشه لبش حک شده بود. گفتم ایرانی ام.
- اینجا چه میکنید؟
صدایش لحنی متافیزیکی داشت. گویی با خودش میگفت:
- اینهمه جا توی دنیا، چطور سر از اینجا در آوردید؟
در صدای متعجب رائد حس دلپذیری بود که با لبخند صورتش تبانی داشت. منتظر پاسخ نبود، جوابش را از قبل می دانست، با این حال با تنها دیالکتیک منفی ای که در لحظه به ذهنم رسید جواب دادم: "هیچ."
نمایش فیلمهایی که قرار بود پخش کنیم تمام شده بود- اگر اشتباه نکنم چند فیلم کوتاه از الیا سلیمان بود- و مردم داشتند از سالن کوچک خارج میشدند.
- این همه راه را آمده اید برای ما فیلم بگذارید؟
رائد همان طور شاد و شنگول به دنبال بازیگوشی لفظی و عاطفی من می آمد. گفتم:
-آره، چون شما این فیلمها را ندیده بودید!
لبخندش بزرگتر و هویدا شد. موضوع کنجکاوی عاطفی اش شده بودم. هم کنجکاوی می کرد، هم جواب کنجکاویش را از پیش می دانست. اما طوری رفتار میکرد انگار دارد من را در یکی از فیلمهای فلینی کارگردانی میکند.
آنماری بالاخره پایین آمد. داشت با عده ای از تماشاچیها حرف میزد. پشت سرش عدنیه شبلی بود، شاعر فلسطینی جوانی که در همان سفر با هم آشنا شدیم و شعرهایش را دوست می داشتم. پشت سر عدنیه هم میگوئل لیتین، فیلمساز شیلیایی-فلسطینی که راه زیادی را از سانتیاگو آمده بود تا همراه ما باشد.
رائد به سمت من برگشت، دستش را به جیب شلوارش برد و دستهکلیدش را در آورد. کلیدهای خودش را از حلقه در آورد و حلقه را همراه با نشان کوچکی که به آن آویزان بود به من داد.
-بفرمایید! این هم جایزه اسکار شما!
کلید برای فلسطینیها اهمیت نمادین زیادی دارد. کلیدها نماد خانههای فلسطینیان است که حالا در اشغال اسراییلیهاست. چیزی که کلیدهای رائد را کنار هم نگه میداشت هم هیچ کمتر از آن نماد نبود. حلقهکلید را گرفتم و به نشانی که ازش آویزان بود نگاه کردم. اول نفهمیدم چیست. یکی دو ثانیه طول کشید تا فهمیدم "حنظله" است.
-میشناسینش؟
-معلومه!
-اون هم یه شاهده، درست مثل شما!
غیرفلسطینیهای کمی حنظله را میشناسند: شخصیتی ساخته ناجی سلیم العلی (1987- 1938)، کارتونیست محبوب و سرشناس فلسطینی که کارهایش نام او را زنده نگه داشته. ناجی العلی حدود پنجاه هزار کارتون کشیده و در آنها مراحل مختلف نبرد آزادسازی ملی فلسطینیان را تصویر کرده است. او به رهبران بیخاصیت عرب همانقدر نقد داشت که به اشغال گران سرزمین مادریاش. ناجی العلی در فلسطین بهدنیا آمد، در اردوگاه آوارگان عینالحلوه در جنوب لبنان بزرگ شد و سرانجام بدل شد به وجدان بصری مردم خود. اما پیش از آنکه در 22 جولای 1987 ترور شود (او چند هفته بعد از این ترور در لندن از دنیا رفت)، شخصیت نامیرای حنظله را خلق کرده بود: تنها، جدی و مصمم. کسی که شاهد تاریخ مردم خود باشد.
حنظله بیشک مشهورترین شخصیت در ادبیات بصری و عاطفی مردم فلسطین است: شخصیتی کنجکاو و سرسخت که شاهد همهی تلاشها و مرارتهای مردمش است. او، بیش از هر چیز، یک شاهد است. وجدان بیدار یک ملت. یک شاهد عینی. ربالنوع آگاهی، کسی که به ما فرمان عمل میدهد. در تمام تصاویر پشتش را به ما کرده، گویی دارد ما را به جلو هدایت میکند، به سمت تصویر یا به جایی که تاریخ دارد در آن اتفاق میافتد. او پشتش را به ما ناظران کرده و رویش انگار تک و تنها به سوی صحنهی جنایت، یا نبرد، یا قساوت، یا مقاومت است. پشتش را به ما کرده و گویی متهممان میکند که چه میکنید؟ به چه کارید؟ چرا فقط ایستاده اید به نظاره کردن؟ انگار میگوید: کجای این صحنه ها دیدنی است؟ چرا به کمک نمیآیید؟ به درون تصویر، به تاریخ، جایی که همهی این اتفاقها دارد میافتد، بیعدالتی و مبارزه، جاییکه ما، که همه به کمکتان نیاز دارند، لااقل به شهادتتان! حنظله خود یک شاهد است. شاهدی توانا، آگاه، مطئن و اطمینان دهنده.
او بدون توجه به ما نگاه میکند و هیچ چیز هم از نظرش پنهان نمیماند. ما صورتش را، و چشمهایش را نمیبینیم، چون صورتش را از ما برگردانده و به صحنهی جنایت نگاه میکند. و چشمهایش خیره شده به آنچه میبیند، به آنچه باید دیده شود، آنچه جنایتکاران نمیخواهند دیده شود. تاریخ انکار فلسطینیان پیش روی حنظله است. ولی حتی ورای فلسطین، حنظله چشمان ذهن اخلاقیاست که آنچه را سعی شده مخفی بماند، میبیند. در مقابل چشمان تمامبسته ما، چشمان حنظله تمامباز است. با اینحال همینجاست که ارتباط حنظله و ما شکل میگیرد: ما نمیتوانیم چشمهای او را ببینیم، چون او در چشمهای ماست، او چشمهای ماست، میانجی میان ما و او که دورتر ایستاده، درست در صحنهی حادثه، جایی که تاریخ اتفاق میافتد. حنظله تردید ما را میبیند، و با شجاعت خود تشویقمان میکند. حنظله اما تنها نگاه نمیکند، گاه سنگی برمیدارد و پرتاب میکند، گاه شمعی می افروزد. او تسلیم نمیشود. حنظله، هیچوقت تسلیم نمیشود.
مرگ ناجیالعلی باعث مرگ حنظله نشد. حنظله هنوز هم هر جا به او نیاز دارند حاضر میشود، حتی خارج از فلسطین. یکی از دوستانم زمانی یک تیشرت ضدجهانیشدن به من داد که روی آن عکس حنظله بود. تابستان سال 2004 که به اردوگاه پناهندگان فلسطینی در لبنان رفته بودم، دیدم که خاطرهی ناجیالعلی هنوز زنده است؛ هنوز تصویر حنظله بر دیوارها و پوسترهای فلسطینیان دیده میشد. تصویرهایی از تلخترین لحظات و جسورانهترین امیدهای مردمان آن خاک. در اردوگاههای آوارگان فلسطینیان که راه میرفتم، تصاویر فراوانی از حنظله را دیدم؛ در برخی امید میدهد و در برخی دیگر میترساند؛ گاهی خبر میدهد و گاهی تشویق میکند که مردم کاری را بکنند یا نکنند. حنظله در اردوگاههای پناهندگان بزرگ شده است. مردم آنجا را خوب میشناسد و نگران آنهاست. یادم میآید یک بار در اردوگاه بداوی در شمال لبنان فیلم «بلیطی برای اورشلیم» رشید مشهراوی را در پشت بام محل سکونتی که سازمان ملل برای آوارگان فلسطینی ساخته بود، بر دیواری پخشکردیم که عکس حنظله روی آن بود. پشتش را به ما کرده بود و داشت روی دیوار مینوشت «القدس لنا: اورشلیم مال ماست» یک بار دیگر در اردوگاه شتیلا در بیروت یادم میآید حنظله را دیدم که روی دیواری، بالای زباله هایی که هنوز جمع نشده بود، نوشته بود «نظافت اردوگاه را رعایت کنید.»
ناجیالعلی و حنظله، هردو در اردوگاه پناهندگان در لبنان و در جهانی سرشار از انتفاضه و مبارزه علیه جور و ستم بزرگ شدند. حنظله یک فلسطینی است و یک فلسطینی میماند، اما حالا دیگر او تبدیل به یک استعارهی جهانی شده، به شاهدی که همهجا حضور دارد، درست مثل تام جودِ جاناشتاینبک: « هر جا یه دعوایی باشه که مردم همو تیکهپاره کنن، من اونجام. هر جا یه پلیسی داره یکیرو میزنه، من اونجام....من تو فریاد اون آدمای عصبانیام، تو خندهی او بچههای گرسنه.»
این نماد بصری، ریشه در تقدیر فلسطین و مبارزهی آنها دارد، اما حرفهایش را در همه جای دنیا به گوش مردم میرساند.
یک شایعهی نژادپرستانه امروز در خیابانهای تهران به گوش میرسد (که البته با تحریکهای سلطنتطلبان خارج از کشور تشدید هم میشود.) که میگویند میان نیروهای امنیتی که با تظاهراتکنندگان برخورد میکنند، افرادی هستند که فارسی صحبت نمیکنند و عربی حرف میزنند، پوست تیرهای دارند و درنتیجه ایرانی نیستند، از لبناناند، یا فلسطین، یا عراق.
توهمات خام کسانی که این قصهها را سرهم میکنند باعث شده ایرانیها حتی از ساکنان جنوب کشور خودشان هم جدا بیفتند، چون آنها را هم «عرب» قلمداد می کنند، و گویا عرب بودن یک گناه است. این داستان البته چیز تازه ای نیست. زمانی که در دههی 80 میلیونها افغانی از کشورشان به ایران گریختند، همین آدم ها کتک زدن و قتل مردم را به افغانها نسبت میدادند. همین توهمات نژادپرستانه، اکنون در داخل و خارج کشور میخواهد از آب گلآلود ماهی بگیرد. من اما باید اذعان کنم که تنها عربی را که می شناسم و مطمئنم که امروز در خیابانهای تهران پرسه میزند، حنظله است. او دارد برادران و خواهران ایرانیاش را نگاه میکند، شاهد شجاعت و ارادهی آنهاست، انتفاضه شان را متبرک می کند و برایشان از رازهای مقاومت می گوید.
یک بار در یکی از اردوگاه فلسطینیها یک رزمندهی ایرانی را دیدم که برای آنها میجنگید. اسم مستعارش ابوسعید بود. اسمش را از روی اسم شاعر شهید، سعید سلطانپور انتخاب کرده بود. عربیاش را با لهجهی غلیظ فارسی و فارسی را با لحن عربی حرف میزد. مثل اینکه حالا حنظله بخواهد فارسی را حرف بزند. اما او تنها نگاه میکند، شهادت میدهد، و ثبت میکند. گویی می گوید من هم اینجا هستم، در میان شما، شاهد شهادت و شهامتتان.
او کلید خانهی من را هم نگه داشته؛ کلید خانه پسری از خاک جنوب ایران، یک عرب افتخاری که قلبش برای فلسطین می طپد.
حنظله ورای مرزها و آنطرف تفاوتهای زبانی زندگی میکند، نفس میکشد، رنج میبرد، اخطار میدهد، نگاه میکند، شهادت میدهد و ثبت میکند تا همهی جهان ببینند. او همهجا حاضر است: از خشم فراموششدهی مردان و زنان پیر و جوانی که از تبعید در اردوگاههای لبنان رنج میبرند، تا بدنهای کبودشدهی مادران و فرزندان غزه، تا روح زخمخوردهی بیوگان و یتیمان عراق، تا استخوانهای شکستهی انسانیت در افغانستان، و تا جوانان جان باخته و بدنهای زیبای به خون خفته کف خیابانهای تهران. او در همه جا حاضر است و به همه اطمینان میدهد که ناظر است و شهادت میدهد و پشتش را در حالی که متهممان میکند به ما کرده و روی دیوارها مینویسد:
" ثوره حتیالنصر، قیام تا پیروزی"


.jpg)

